در کویر قدیمی چشمهایت من باران را فریاد می کنم. ..همان جا که ماه ته مانده غروبش را به دل کوچههای عصیان زده می سپارد… … من می خواهم کنار تو و چشم هایت باشم و در حریمِ نفسهایت واژه های زندگی را از شاعران وام بگیرم و در کوچه های بن بست راهی به کلبه ی تاریکِ قلبت پیدا کنم. …
و من دوباره عاشق تو می شوم تا آرزوی کهنه شانه های رنگین کمان بودن را نقاشی کنم…
نگاه کن بانوی شعرها و قصه ها…
نگاه کن پیچک را که چگونه از کشاکش درد ها و رنج ها بالا می روند و قالی احساس ما را دوباره رنگ میزند . …
در تقویم نازک خیالت گوشه چشمت را ببین که چگونه پرواز را بر گوشه آن نشانده ام. …تا واژههای گنگ و لال در شکوه دوباره نفسهای مان جانی دوباره بگیرد و هزار حنجره از نو بخوانند.. و من می خواهم عاشقانه نیلوفرانه ها را نقاشی کنی و تو با آرامشت، خیالت را بر سرم آوار کنی و در جهانِ بی کسی هایم تو همه دنیای من باشی.














