
نوا مقصودپور
در پس قاب نگاهِ عاشقی، جایی است به دور از محور آغوشت؛ همانجایی که جولان ندارد نبض نور در نگاه این کهنه نفسها که سرگرفته در اوج جوانی.
ترنم خیالات، آشنایی ندارد با این دیار. به هنگام هر سحر، خاطرِ یادت با مردمِ چشمانم تبانی میکند؛ بیعتی تماشایی و دیوانهوار، تا خنجر خاموشی برآرند بر ترانهٔ آفاق و آفتاب. دستانِ خیالت هر دم به آغوش میکشند چشمان محزونم را…
بیا تا ز عطر قدمهایت، تابی هفترنگ بندم از برایت، تابی از جنس رنگینکمان خاطراتم؛ بیا تا قدمگاهی از انوارِ طلاییِ نیلوفرانههای شادی ببافم از برای سکوتِ دل خرابههایم، منم آن بید کهنسال در اوج جوانی و تویی آن باغبان باغچهٔ دلتنگی که میرویاند بذر زندگانی را از عطر نفسهایش.
از کدامین دریچهٔ رهایی؛ مقصد عشق پیداست تا قایقی سازم از نیلوفرانههای آسمان؛ روشنی بخش راهم حرمت چشمهایت میشود برای رهایی از این ناکجا آبادِ بیانتها.
ضیافت ستارهها در چشمانت تا افقها منظره دارد، الحان خوش رؤیای عشق، نگاشته شده از زبان پنجرهٔ چشمانت.
عشق؛ عشق است چه بر لوحی زرین نگارند چه برگی کاهی.
تو بگو جانا؛ با این حال چگونه نسرایم تو را؟














