یادداشت مهمان، کورش علیانی، فعال فرهنگی: والدین دیگر چیزی جز جیغ و داد بچهها، دعواهای مکرر، بالا رفتن از دیوارها و خوابیدن دیرهنگام آنها نمیبینند. این وضعیت موجب خستگی و نگرانی والدین شده است. برخی از آنها میگویند که فرزندشان بیتربیت است و برخی دیگر معتقدند که او بیشفعال است. اما پیش از آنکه به موضوع تربیت یا اختلال رفتاری بچهها بپردازیم، باید به این نکته توجه کنیم که چه نوع زندگیای برای آنها فراهم کردهایم.
یک کودک پنجساله معمولاً حدود هجده کیلوگرم وزن دارد که تقریباً یکچهارم وزن یک بزرگسال هفتاد و دو کیلویی است. حال به خوراکیهای روزانه او توجه کنید: صبحانههای شیرین، آبمیوههای صنعتی، بیسکویت، شکلات، کیک، بستنی و نوشابه. برخی از این خوراکیها را برای ساکت کردن بچهها میخریم، برخی به عنوان جایزه و برخی دیگر به دلیل تبلیغات مکرر که ما را به خرید ترغیب میکند. کودک کوچک است، اما بازار مصرف برای او کوچک نیست.
از سوی دیگر، همین کودک را در یک آپارتمان کوچک نگه میداریم. او نمیتواند بدود، زیرا همسایه پایینی اعتراض میکند. نمیتواند فریاد بزند، چون همسایه کناری ناراحت میشود. نمیتواند توپبازی کند، زیرا ممکن است چیزی بشکند. کوچهها نیز دیگر محل بازی نیستند. خیابانها پر از خودرو هستند و پارکها همیشه در دسترس نیستند. والدین نیز آنقدر مشغول کار و تأمین هزینههای زندگی هستند که فرصت و انرژی کافی برای مراقبت از فرزندانشان ندارند.
اکنون با کودکی مواجه هستیم که خوراکیهای پرانرژی زیادی دریافت میکند، اما فرصت کافی برای فعالیت بدنی ندارد. بدن این انرژی اضافی را یا مصرف میکند یا ذخیره میسازد. دریافت مداوم انرژی بیشتر از نیاز، همراه با کمتحرکی، خطر اضافهوزن، مقاومت به انسولین و پیشدیابت را افزایش میدهد. از طرف دیگر، محدودیت در حرکت و بازی میتواند بیقراری، مشکلات خواب و دشواری در تنظیم رفتار را تشدید کند. این دو پیامد متفاوت هستند، اما هر دو میتوانند ناشی از یک سبک زندگی باشند. به جای اینکه درباره این شرایط سؤال کنیم، به خود کودک میپردازیم. چرا آرام نمینشیند؟ چرا نمیخوابد؟ چرا اینقدر شلوغ میکند؟ چرا مثل بچههای دیگر نیست؟ گاهی او را سرزنش میکنیم و گاهی بدون ارزیابی درست، نام یک اختلال روانشناختی را بر رفتار او میگذاریم. بیشفعالی واقعی وجود دارد، اما هر کودکی که زیاد میدود یا بد میخوابد، بیشفعال نیست.
این سبک زندگی، فرصت شناخت نیازهای کودک را از والدین میگیرد. وقتی روز را با عجله میگذرانیم، تشخیص تفاوت خستگی، بیحوصلگی، نیاز به بازی و مشکلات واقعی روانشناختی دشوارتر میشود. در این شرایط، برچسب زدن به رفتار کودک آسانتر از تغییر شرایط است؛ آسانتر، اما نه درستتر. مسئله فقط قند یا کوچکی آپارتمان نیست؛ بلکه سبک زندگی مصرفگرایانهای است که هم ما را به خرید و مصرف بیشتر سوق میدهد و هم فرصت زندگی سالم را از ما و کودک میگیرد. والدین برای تأمین هزینههای این نوع زندگی بیشتر کار میکنند و کمتر در کنار فرزندانشان هستند. خانهها کوچکتر میشوند، زمان کمتر میشود، خوراکیهای آماده بیشتر میشوند و بازیهای آزاد کمتر میشوند. سپس برای حل مشکلات جدید، دوباره چیزی میخریم. ما شرایط زندگی بچهها را دشوار کردهایم و از رفتارشان شکایت میکنیم. شاید پیش از اصلاح رفتار بچهها، باید به اصلاح زندگیای فکر کنیم که بدون تفکر برای آنها ساختهایم.











