نگاهی عمیق…
نگاهی پر از حرفهای ناگفته…
نگاهی پر از درد…
نگاه میکنم به امروز…
نگاه میکنم به دیروز…
نگاه میکنم به فردای که هنوز نیامده…
آهی میکشم از ته دلم…
چقدر سنگینم، چقدر حرف دارم، چقدر درد دارم، چقدر و همینطور چقدرها را ادامه میدهم…
اکنون به این فکر میکنم این نقطهای که ایستادهایم کجاست؟ آیا واقعاُ همان جایی است که ما انتظارش را داشتیم؟
روزها میگذرد، زمان همچنان از کنارمان عبور میکند…
و گهگاهی چشمکی به ما میزند اما دریغ از آن که ما متوجه شویم که این چشمک همانند هشداری برای بیداری ماست…
با فرصتی را که از دست دادهایم چه کردهایم؟
و یا با فرصت اندکی را که در راه هست چه خواهیم کرد؟
آری زمانمان خیلی کم است و مانند آبی روان درحال گذر است…
ما همچنان چشم طمع به مال دنیا دوختهایم…
دریغ از آن که لحظهای به داراییهای خود فکر کنیم…
ما به دنبال نداشتهها میگردیم اما نمیدانیم که فرصت ما خیلی کوتاه است و با گشتن به دنبال نداشتهها لذت داشتههایمان را هم از دست میدهیم و زمانی به خود میآییم که دیگر فرصتمان به پایان رسیده…
بیایید از داشتههایمان لذت ببریم…
از بودن در کنار هم لذت ببریم…
شاید فردایی که میآید دیگر در کنار هم نباشیم…
بیایید لبخند را به همدیگر هدیه کنیم.














