استاد خوش نوایم ، دیر زمانی ست طنین ملکوتی ربنایت از مناره های مساجد شهر به گوش نمی رسد . اینک بیش از پیش محتاجیم به دعای خیری ، تا التیامی باشد بر دردهایمان .
تو بیا و باز هم بخوان تا دعایت آرامش خاطری باشد در خیال مشوش این روزهای مان.
چه فراق نفس گیری ست …
دل که حالیش نمی شود …
کارش افسوس خوردن و ضجه زدن است…
می نالد با تمام توان خویش که چه فرصتها که از دست رفت . چه تصنیف ها که در گلو ماند و چه داوودها که صدایشان در گلو خشکید .
حنجره طلا ،زخم نشسته بر گلویت کوهی غم است بر جانمان .
چه شب ها تا به سحر، شکوه ها کردیم بر دادار آسمان که درد کم بود ، این غم بیماری را کجای دلمان بگذاریم ؟
تو با من بگو ، بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک را از کجای سرزمین ببوییم تا همان عطری را استشمام کنیم که از صدای دلنشین تو به مشام جان ها می رسید؟
من را چگونه یارای از عشق تو گفتن است ، تو که خود دولت عشقی و من بنده ی عشق؟
کاش می شد یک دم دیگر بخوانی ،تا کوک کنی ساز دل را به ساز روزگارمان و ما از چشمه ی نوش تو حریص وار مست شویم ودر میان گلهای رنگارنگت مستانه برقصیم و چون قاصدکی رها سر بر آریم بر آستان جانان.
گمان مبر اگر نخوانی ، نوای حنجره ات از خاطرمان خواهد رفت …نِی …ملودی دل نشینت تا ابد زمزمه ی روزهای دلتنگی مان خواهد بود.
نخوان ، به اوج نرسان، روح را صیقل نده …فقط باش، باش و لبخند بزن به تمامی شیفتگانت ،باش و بپروران باغ هستی را تا عطر صدایت بیش از طلوع آفتاب دلگرممان کند.
باش و فرزند خلفت را راهنما باش تا زنده نگه دارد راهت را…همایونت چه وارث لایقی ست و چه خوش می نشاند نسیم وصلش را برجان و روان آدمی. درودها نثار وجودش.
ای خسرو آواز ایران ؛ خبر این ناخوشی ات جگرم را آتش زد و فریاد از نهادم برآورد.
سایه ات مستدام و تنت نیازمند ناز طبیبان مباد.














