در بخشی از کتاب میخوانیم:
آلفونسوس گفت: اگر علیه من بود این همه از دیدنش اکراه نداشتم اما با این وضعیت نمیتوانم با مردی چشم در چشم شوم که به او زخم زده ام و میدانم این زخم کاری مرهمی ندارد. او تئودور را مثل پسر خودش میدانست و حتماً از خطاهایش چشم پوشی میکرد جز تنفر چه احساسی به من خواهد داشت که پاره تنش را از او گرفتهام؟ من قلباً ایمان دارم که کار اشتباهی نکردهام، پس نمیتوانم از او طلب بخشش کنم و چون بابت سوگی که خود مسببش بودهام دلم به حالش میسوزد و از طرفی هم مدیون محبتهایش هستم نمیخواهم مرا ببیند و داغ دلش تازه شود. نه فرار میکنم و به جای دوری میروم و فراموش میشوم تا بیش از این به او زخم نزنم
















