در بخشی از این کتاب می خوانیم :
از پنجرهی عظیم مهآلود، سواری سیاه رنگی را میبینم که بهآرامی در کنار جدول پارک میشود. حتی قبل از اینکه در باز شود و قدم به بیرون بگذارد میدانم که خودش است. وقتی بیرون میآید با کسی که ممکن است در صندلی عقبش باشد، خداحافظی نمیکند. در عوض، سراسیمه از پیادهرو و در ورودی میگذرد، بهقدری به من نزدیک میشود که پلیور پشمی صورتی گرم و نرمش به بازویم میخورد. شانههایش خمیدهاند گویی منتظر مشت و حملهی بعدی است. این زنی است که میداند یک فرش پنجاه هزار دلاری چطور به آسانی میتواند پوست صورتش را بخراشد. اجازه میدهم رد شود و نفسی عمیق میکشم تا از اضطرابم کم شود. او اینجاست. میتوانم شروع کنم.
بند کیفم را روی شانهام میاندازم و دنبالش راه میافتم. وارد صف بازرسی روبهرویش میشوم. میدانم که فراریها فقط به پشت سرشان نگاه میکنند نه روبهرو. گوش میدهم و منتظرم شروع کنم.
هنوز نمیداند ولی بهزودی او یکی از ناپدیدشدگان خواهد شد و من مانند هالهای از دود در آسمان محو و غیب میشوم.
















