
مریم محبی
نمی دانم در شب چه رازی است؟
سکوت که شهر را می گیرد، هجوم افکار چون سیلی ویرانگر به راه می افتد و درد بیشتر میشود!
بیمار و عاشق و شاعر همه درهم میپیچند،
و همه در تمنای عشقند؛ یکی عشق به سلامتی،
دیگری به وصال معشوق،
و بعدی رقص با قلم.
و من بیقرارتر از همه، در پی دوست در وادی رویا او را آرزو میکنم.














