در میانهی نیمکتهای چوبیِ این کلاسِ ساده، فضایی شکل گرفته که لبریز از تمرکز، آرامش و امیدی زلال است. دخترانِ خردسال و نوجوان، با شالها و مقنعههای رنگارنگ—از سرخ و فیروزهای تا مشکی و قهوهای—پشت نیمکتها نشستهاند و برگههای ویژهی آرزوها را جلوی خود گرفتهاند. برگههایی با حاشیههای ابری و بادبادکهای پران که منتظرند تا رازهای دلِ این کودکان، با مدادرنگیها و خطوط کوچکشان روی آنها نقش ببندد. چهرههایشان پر از جدیت، معصومیت و برقِ شوق است؛ انگار خوب میدانند این برگهها یک نقاشیِ معمولی نیست، بلکه پنجرهای است که رو به تحققِ خواستههای قلبیشان باز میشود.
در پشت سرِ آنها، «مهدی صدیقیان»—پدر آرزوها—با چهرهای آرام، لبخندی ملایم و دستانی گرهخورده روی میز تکیه داده است. نگاه او بیش از آنکه به دوربین باشد، به پهنهی این کلاس و رویاهای کوچکِ در حالِ متولد شدن دوخته شده؛ نگاهی سرشار از اطمینان و خستگیناپذیری که حکایت از یک مسیر طولانی دارد. این آرامش و لبخند در تهِ کلاس، خروجیِ ساعهها و روزها تلاشِ بیوقفه در جادههای دوردست است. پدری که رنجِ سفرهای طولانی به روستاها و مناطق کمبرخوردار، پیمودن راههای ناهموار در سرما و گرمای ایام مختلف—از زمستانهای سرد تا بهارهای دور—و شبزندهداری برای برنامهریزی، هماهنگی و تامینِ دقیقِ همان چیزهایی که بچهها روی این برگهها مینویسند را به جان خریده است.
پدر آرزوها بودن، تنها یک نام یا عنوان افتخاری نیست؛ بلکه مسئولیتِ سنگینِ شنیدنِ صدها نجوای خاموش و تبدیل کردنِ آنها به واقعیت است. او خوب میداند که برای رسیدن به این لحظه و نشستن بر سر این نیمکتها، چه مسیرهای پرپیچوخمی طی شده؛ از سفرهای دور و دراز برای شناسایی تا رنجِ فراهم کردنِ تکتک آرزوها، تا هیچ دلی شکسته نشود و هیچ برگهای بیجواب نماند. در این تصویر، حضور او در انتهای کلاس مثل یک تکیهگاهِ استوار و امن است؛ سایهای از جنس حمایت که به بچهها این اطمینان را میدهد که میتوانند با خیالی آسوده مداد به دست بگیرند و پروازِ بادبادکهای خیالشان را رسم کنند.
این قاب، ثمرهی تمامِ آن پشتکارها و مسیرهای پیمودهشده در پروژه «آرزوهای رنگی» است. کلاسِ درسِ سادهی روستا برای ساعاتی از قالبِ هجی کردنِ کلماتِ کتاب فاصله گرفته و به کارگاهِ ساختنِ فردا تبدیل شده است. بادبادکهای کاغذیِ روی برگهها و مدادرنگیهای روی میز، رمزِ عبورِ این دختران به دنیایی است که در آن، شنیده شدنِ آرزو دیگر یک رویا نیست. ایستادن و نگهبانی دادن از این امیدِ نوپا، بزرگترین دستاوردِ سفرهایی است که با عشق شروع شد و با لبخندِ شادمانهی این کودکان به بار نشست.












