روزهای بیقراری من در امتداد چشمهایت به پایان می رسد.
می دانم که بهشت از پشت نگاهت به من لبخند می زند. من در پرچین آرامش تو به خواب می روم تا آفتاب را به رویای همیشگی امان بسپارم.
روزگار عجیبی شده است که باید در قحطی یک نگاه صمیمی سال ها به انتظار نشست.
از پشت آفتاب درآی و مرا میهمان همه خوبی هایت کن…دلم برای دیدنت قرار میخواهد ای پایان همه بی قراری های دنیا….














