زندگی سوزش سینه است،
زندگی غم مادر،
غم بیپولی فرداست.
زندگی سقف شکسته است،
زندگی و سکوت مطلق،
زیر تازیانههای نیرنگ.
زندگی درد اسیریست
که قفس نهفته دارد.
زندگی هوای عشق است
زندگی معنای درد است.
زندگی حرف قشنگیست
که با عشق معنا مییابد.
بازی زندگی
کیمیا غلامی
زندگی مثل یک بازیِ هیجانانگیزه که مدام باید سعی کنی بهتر از قبلِ خودت بشی، اینجوری حتماً رکورد جدید ثبت میکنی و برندهای.
هجوم افکار
کیمیا غلامی
نمیدونم اینجایی که ایستادم اول دنیاست یا آخر دنیا،
نمیدونم گذشته، امروز، فردا، کدومشون اصله واسه این دنیا،
هجوم افکارِ منفی هرلحظه اعلام میشن و بیپروا،
نمیدونم به کی وکجا پناه ببرم واسه ترک این اوضاع،
یه نفر مدام توی گوشم زمزمه میکنه و نجوا
دست بردار از فکر کردن به اوضاع و احوال دنیا،
صبر کن و تلاش واسه ساختن فردا،
نمیدونم اصلاً نتیجه میده این حرفا…

هجران
نوا مقصودپور
ای ساقی عشق، از برای یار فاش کن رازم را تا نماند نهان بر سایۀ پردۀ اسرار، بگو از جهانی که سر گرفته از بهر فراغ روی یار، بار دگر بگو از عطر نفسهایش که عجین شده با روحم و قلبی که در این روز ها محرم است با دلافسردگیهایی که به یادگار مانده از دردهای بخشنده.
دگر باره سر بده قصه ی جانسپاریام را در مجلس عشق بگو تا شاید بازآید و بیاراید حالم را و مجلس را از بادۀ چشمانش. ظلمتِ زلف سیاهش میآفریند تجربۀ بالیدن را بر پرچین عاشقانههایی که سرگرفته ار عطر آغوشش. در این هیاهوی دیرینه تنها دلخوشیام حرف زدن با توست آن هم در خیالم…
به دور از بهشت چشمانت بر ابریشم رویا آسوده بودم اما بنگر که با بال پروانۀ من چه کردی؟
پروانهای که خاکستر گشته از آتشکدۀ خفته در نگاهت و پیوسته به سکوت محض. تو با سقف کاشانهام چه کردی که جهانم از گریه خیس باران است حتی کوچۀ بن بست رویا که آسمانش پوشیده شده بود از چتر رنگی خیال حال کوچهایست بارانخورده که پیوند میخورد با ابر های حزنآلود.
نازنین چشم هایت، آتش زند بر دل مومن و کافر.
برخیز و تیغ برآر بر پردۀ دوری و حریر خاموشی. ننوشیده از جام چشمان تو مستم و حال خمار است میخانۀ من از هجرانت.
حصار
نوا مقصودپور
در پس برکهای نقرهاندود و قاصد رقصانی که آهسته حرکت میدهد دستانش را بر تن آب و آغوش طلاییِ خورشید مهر که نوازش می دهد رخسارۀ آب را؛ جاییست در اعماق جنگل که به گوش میرسد عصرانۀ بنفشهها و نیلوفرانههای عاشق، جهانیست محاصره در حصار عشق، مرغ مسیحا از برای اطلسی رویاها به ارمغان آورده بذر باروری زندگانی را. عشاق برای معشوق خویش؛ پلی ساختهاند از نخ هفترنگ رنگین کمان عشق؛ از برای وصالی مهرآگین. گلهای اقاقیا میراثدار عشقند که مینگارند آئین مهربانی را بر کاهیکاغذهای زندگانی، پیچکهای عاشق؛چتری رنگی گستردهاند از جنس رویا…
به دور از همۀ اینها جوانیست عاشقپیشه که رزی داشت، اما در پیش چشمانش گلی ساده نبود، رزی بود با گل برگ هایی از جنس عشق…
جوان قصۀ ما بسیار نگران و پریشان حال بود که مبادا خدشهای به گل برسد و آزرده خاطر شود. روزی از روزها که ضیافت شبنم بر گونه های سرخش بیش از پیش خودنمایی میکرد، جوان پریشانتر از قبل بود و به همین خاطر حصاری به دورش گماشت از جنس تنهایی، حتی نفس کشیدن را برایش دشوار میکرد. گل هر روز خمیدهتر میشد اما جوان بیتوجه به حالش، خوشحال بود زیرا دگر کسی نمیتوانست به گلش زخم بزند، هوا برای گل رنگی دگر داشت و تنها هوایی سربی و آغشته به زهر تنهایی را استشمام میکرد. هر بار که به روز های گذشته اضافه می شد، گلبرگی از گل کم می شد، باری گلبرگ شادی، بار دگر گلبرگ عشق، اما جوان؛آسوده خاطر بود و تنها چیزی که از نظرش تغییر کرده بود پژمردن ناز گلش بود. روزها بر همین منوال گذر میکرد تا روزی که جوان رفت تا دیداری با گلش تازه کند اما دیگر اثری از گلش نبود؛ بلکه ساقه ای بود خشکیده که زیر پایش گلبرگها گسترده شدهاند، و حال جوان عاشق؛ جوانیست کهنسال….
قرنطینه
فاطمه یعقوبیان
کوتاه قدم برمیداشتم، کوچه باریک بود و من باید تا ظهر خودم را به حاجی میرساندم اما کوتاهی عزمم و قدمهای کوتاهم دستم را از دست بوسی حاجی کوتاه کرد. رسیدم اما باز هم مردم کوچه از پنجرههای سربه فلک کشیده فاتحه میفرستادند و یک نفر باغچه حیاط را آهک میپاشید و یک نفر دیگر خاک میریخت، سردی کوچه و بوی آهک نمور و مردان بلندقامت سفیدپوش اطراف خاک لرزه براندامم نهاد. سکوت کردم سیصدونودونه نفر که شدند، حاجی سر رسید و با صدای خفهای گفت: کوچه قرنطینه است.
تصمیم
فاطمه یعقوبیان
درست آنطرف خیابان جمعیت عجیبی توجهام را به خود جلب کرده بود. راهنمای سمت راست را زدم و ماشین را جلوی درب بزرگ خانه ویلایی طوری که مزاحمتی برای پارکینگ خانه نداشته باشد پارک کردم. کیفم را برداشتم و به سمت خیابان روبرو رفتم ماشینها به صورت افقی از روبرویم در حال رفت و برگشت بودند. از این طرف خیابان به درستی نمیشد علت ازدحام را تشخیص داد. عرض خیابان را با سختی گذشتم. جلوی درب عریض شیشهای بانک که نردههای آهنی طوسی رنگی داشت، مردم پراکنده ایستاده بودند. به سمت عابربانک رفتم تا قبض آب و برق را پرداخت کنم. چند نفری در صف ایستاده بودند. کنار دیوار ایستادم تا نوبتم شود. سرم را بیاختیار برگرداندم پیرزن محجبهای لای چادر مشکی رنگ مچالهاش تکیه کاغذی را پنهان کرده بود. کاغذ را بیهیچ کلامی به سوی من گرفت.
جانم مادر؟
لبخند تلخی زدم و رو به پیرزن شماره را برایش خواندم.
مادر شماره شما ۱۳۵۷، هنوز نوبت شما نشده.
سرش را به علامت تشکر تکان داد و اشک گوشۀ چشمش را پاک کرد. پلیس گارد ویژه جلوی بانک ایستاده بود و سعی میکرد از تجمع بیمورد جلوگیری کند.
لای انگشتان پینهبسته پیرمردی شماره دست نویسی توجه ام را بیشتر به خودش جلب کرد. شماره ۱۳۸۸. پیرمرد کاغذ را این دست و آن دست میکرد و مدام آن را به سمت متصدی که از پشت درب شیشهای شمارهها را میخواند نشان میداد و زیر لب زمزمه میکرد از روزی که بانک ورشکسته شد کمر خونه منم شکست. بعد از سی سال تدریس با سود پول بازنشستگی قرار بود دیگه کار نکنم.
نفس عمیقی کشیدم و تا پای ماشین به دست های پینهبسته پیرمرد و اشک گوشه چشم پیرزن فکر میکردم و با خود تصمیم بزرگی گرفتم؛
تصمیم گرفتم انگشتهای اشارهام را قطع کنم.

صراط مستقیم
جواد حقیقی
برای اینکه بفهمیم سفیدی چیه باید بدونیم سیاهی نیست و اول لازمه بدونیم سیاهی چیه که نیست! اونوقت یا میفهمیم سفیدی چیه یا لااقل دورنمایی ازش دستمون میاد.
کنکور داشتی؟ یا عاشق شدی؟ شنیدی گفت، من اگه کنکور قبول نشم میمیرم یا اگه پدر این دختر اجازه نده باهاش ازدواج کنم خودم رو میکشم یا اگر پدرم اجازه نده با کیانوش ازدواج کنم خودم رو میکشم؟ جان؟ بمیر بابا!
خجالتم نمیکشن این حرفها رو میزنن.
بابا! عزیز من! اینها امورات متغیر و حدوثیاند، تا دلت بخواد جایگزین دارن، کنکور امسال نشد سال دیگه، سحر نشد سارا ،نشد ساحل، نشد دریا، نشد صحرا، کیانوش نشد سیاوش، نشد کورش، نشد داریوش، میدونید عشق چیه؟ عشق حرفهای عاشقانۀ دوتا آدمه به هم، باور کنین همینه، یک هفته به یه نفر بگو وای نمیدونی چقدر من تو رو دوست دارم، تو کجا بودی؟ جانمی تو، زندگی بدون تو اصلاً چی هست؟ و از این جور کلمات، اگه بعد از مدتی نمرد واسهت.
قصه رو گم نکنینها! داشتیم سیاهی رو میگفتیم، اینها جایگزین دارن، چیزی که جایگزین نداره و جنس نابه و مثلش گشتیم نبود نگرد نیست، چیزی که اگه اون نشد بگی بمیرم جا داره، صراط مستقیمه، که فرمود: «امیرالمؤمنین صراط مستقیم است.»
آدرس آرزوها
شبنم میرزاییوند
لنزهای دوربین خجل،
صورتت کبود از سیلی زمان
من شنیده بودم زنها لطیفتراند
اما
این قانون
دربارۀ دنیای وارونه
صدق نمیکند
و کهکشان آرزوها
فقط روی پیراهنها
جا خوش میکنند،
بیآنکه چشمی دنبالشان کند
دستهایمان
وزنۀ ترازوی آرزوهایمان شده…
دستهایمان
برای گرفتن نامۀ عمل پر شده است…
ای کاش
قدری به آدرس آرزوها نامه بزنید!
پدر
فاطیما علیزاده
از خوشحالی نمیدانستم که چه به زبان میآورم.
به ساعت دیواری، نگاهی کردم.
دیر شده بود.
چادرم را سر کردم و با قدمهای بلند، به سمت ایستگاه راه آهن به راه افتادم.
احساس کردم نفسم برای لحظهای بند آمد، ولی باز به راهم ادامه دادم.
بالاخره به ایستگاه رسیدم.
روی یکی از صندلیهای انتظار نشستم.
قطاری از دور دست دیده میشد.
تمام مسافران پیاده شدند. به جمعیت نگاه میکردم ولی او میان جمعیت نبود؛
ناامید شدم و روی صندلی نشستم.
با خود زمزمه کردم:
این چندمین هفته ای است که به ایستگاه میآیم؟
یک هفته، دو هفته، سه هفته…
چرا نمیآید؟
لابد اتفاقی برایش افتاده.
در این فکر بودم که کسی اسمم را صدا زد : مریم، مریم جان!
شتاب زده برخاستم و به اطراف نگاه کردم.
قامتش را دیدم. بالاخره آمد. آری خودش بود، پدرم بود.
دواندوان به سمتش رفتم و محکم در آغوش کشیدمش.
حقا که آغوشش گرمترین و پرمهرترین است.

صدای دوست
الهه نظری
باهم در یک خوابگاه و حتی یک اتاق بودیم.
دانشگاه قبول شده بودیم
و اوایل طبق روال همدیگه رو نمیشناختیم و قبولی توی دانشگاه توفیق اجباری برای دیدار و شناخت هم بود.
با همه فرق داشت
پایبند به اصول، مؤمن، خوشصحبت، خوشاخلاق و نیکسرشت بود،
این نکات اخلاقیش بیشتر از همه توی ذهنم ماندگار شده.
همیشه وقتی با بقیه دوستان صحبت میکرد و مسائل مربوط بهشون رو میگفت به حرفاش گوش میکردم و توی خودم میگشتم که آیا من هم اون نقطه ضعف یا قوت رو دارم؟!
هرچی ما شیطون بودیم و اهل رقص و بریز و بپاش، دوست ما صبور بود و بیننده با لبخندی که همیشه صورت شفافش رو قشنگتر میکرد
آرامشش رو دوست داشتم
و همیشه تعریفش رو روزایی که برمیگشتم خونه برای مامان میکردم.
حالا از اون دوران، سالها میگذره
هر کدوم توی گوشه از این دنیا مشغول زندگی هستیم گاهی از هم خبر داریم و گاهی بیخبریم
امروز گوشیم زنگ خورد
شماره ناآشنا بود
جواب دادم
و پس از مدتها، صدای رفیق قدیمی رو که ذکر خیرش همیشه توی خونمون بود و مهرش توی قلبم، شنیدم و کلی حالم خوب شد.
مگه ما آدما توی دنیا چی میخوایم که حالمونو خوب کنه و بهمون انرژی بده؟
کاشکی قدر لحظه لحظههای با هم بودنمون رو بدونیم و با جون و دل حسش کنیم
حتی همین لحظههایی که
شنیدن صدای دوست نکوست.
نمایش عشق
الهه نظری
هر بار که به دستان مادر نگاه میکنم
گویی تاریخ مصور همه عمرش را نمایان میکند،
دستانش را میگیرم،
بو میکنم،
بوی موهای پدر را میدهد،
زمانی که در خلوت عاشقانه خود،
در پس فراز و نشیب زندگی
و در زمان دلشکستگی برای گرفتن آرامش نوازش مادر را میطلبید،
بوی نان تنوری که با زحمت و عشق زیاد و عطر خوش مهیا میشد
دستهای مادر
به تنهایی نمایشگاه عاشقی اوست…














