این بار اسماعیلی دیگر…..
نه با آرامِ دلِ ابراهیم….
و خنجری کُند…..
که با ۷۲ ذبح عظیم….
به مَسلخ می رود…..
با افغانِ عرشیان…..
و نگون بختیِ فرشیان….
با تشویشِ خواهری که؛
همه اش را….
آرام جانش را…..
نومیدانه به وداع می نشیند..…
و مرثیه ی نیلوفران را می سراید….
و کور سوی امیدش، زمهریر بی احساس نیستیِ مرگ را نهیب می زند، به استغاثه بر، دور ماندن….
و علمدارش را….
که واژگان معذورند از واگویه ادب، غیرت و شجاعتش…
همه را به قربانگاه عشق می سپارد…..
با ناله ی بی صدای حنجری رنگین…که طعمه ی تیر سه شعبه ی اهریمن دود و آتش گردید….
و صدایِ نجوای محزون گری که عرش و فرش را به مدد می طلبد در سکون لحظه ها……
و استیصال ثانیه ها……
تا خبر از واقعه ی شوم روز دهم ندهند….
می شنوی صیحه ی شیون افلاکیانی را که ملتمسانه، غریو ” مهلا مهلا….”سر داده اند؟
مادر داغدار زمان!
غریو لالایی مرگ را پس بزن…
به صلیب بکش نفرت و خون را در هنگامه ی نامردی و بدصفتی….
آنجا که حریم نگاه نداشتند، آل الله را…
و دیگر بار….هنگامه ای محشر بر پا گردید؛
پر پر شد غنچه ای،بوسه بر خون زد….
در نحوست فرجامِ ننگینِ مردمانی بد عهد….
مادری نعش اربا اربایِ عزیزی را بویید…
و پدری غزل نعش خضاب شده ی فرزندش را سُرود…
مهد طغیان!
عهدی دیگر را پیمان بَند…
رَمی جمرات ات را تکرار کن…
عنان شیطان و شیطان صفتان دون مایه را درهم شکن…
و نفرین سنگ را نثارشان کن…
در هروله ای جانانه…
رسم هاجر به جای آور…
در سعی صفا و مروه…
تا بجوشد زمزمی دیگر…
و بشوید نامردمی ها را از پیکر زمین….
سیراب سازد عطش گلها را…
و نویدی دیگر بخشد عالمیان را در طلوع سپیده دمی از عدل به خونخواهی منتقم….
و بشارت دهد حریمی امن را، به امنیت خانه ی اَمان ات کعبه…
ای دَهر!
دخترکی بی مأمن را در امان گیر……
چهارپاره ی احساسش را دریاب…
و در رباعی های بی فرجامش… ناله ها و شکوه هایش با آفتاب را در آغوش گیر…….
اَمان از زهرِ نیشترت ای دَهر!
که تراژدی ننگین دیروزت…. سکته ی غزل های شاعر زمان است در بَد سُرایی اَبیات تلخِ امروز……
اصغر زمان!
آرام بخواب که واگویه های عطشت را نیکو خصالان این عهد دیگر بار خواهند سرود…
دختر خورشید؛
آرام مویه کن….
بر ربودن خواب، از راحت چشمان ات….
بر رویای شیرین ات که کابوسی نفس گیر شد…..
نیلوفر داغدار!
انتقام منتقم نزدیک است….
تا در هم پیچد طومار متعدیان به حریم حرمت خون خدا را….
بدان!
سر خورشید در تشت طلا و چوب خیزَران….
بهایی گزاف دارد روسیاهان تاریخ را…
پاسخ ندای «هل من ناصر » ارباب را می شنوی؟
تعبیر ۱۴۰۰ ساله ی رویای ات…..














