حدود ۶ ماه پیش بود که برای رنگ کردن موهایم به آرایشگاه ساغر خانم رفتم. وقتی نشسته بودم تا نوبتم بشود ساغر خانم داشت برای یکی از مشتری ها درباره یک فالگیر میگفت.با چنان هیجان و ذوقی میگفت که نظرم را به خودش جلب کرد،حرف هایش از این قرار بود: میدانی عزیزم خیلی کارش خوب است،هر چیزی که به من گفت عین همان برایم پیش آمد،شاید باورت نشود،دو هفته پیش رفتم برایم فال گرفت،گفت بخاطر یک موضوع پیش پا افتاده ای با همسرت بحثت میشود،شب که رفتم خانه با علی بحثم شد،فکر میکنی سر چه موضوعی؟ نیلو دخترم روی زمین آب ریخت علی تی آشپزخانه را برد تا زمین را خشک کند من هم عصبانی شدم که چرا تی آشپزخانه را داخل هال بردی! مشتری که به دقت به حرفایش گوش میداد گفت خب عزیزم تی آشپزخانه معمولا چرب است نباید داخل هال میبرد.ساغر خانم گفت آره عزیرم بحثی شد که نگو،دقیقا چند ساعت قبل شیدا گفته بود.شیدا نام فالگیری است که ساغر خانم پیشش میرفت.بعد در ادامه گفت به جان نیلو هر چه میگوید درست از آب در می آید،من ناخودآگاه گفتم واقعا؟ ساغر خانم برگشت رو به من و گفت آره عزیزم،میخواهی شماره اش را بهت بدهم؟ ولی جواب هرکسی را نمیدهد باید قبلش پیامک بزنی که از طرف من هستی.من هم یکهو ذهنم رفت پیش امیر،پیش خودم گفتم شاید فالگیر بگوید که او برمیگردد و از ساغر خانم خواستم که شماره فالگیر را به من بدهد.وقتی رسیدم خانه خیلی مردد بودم که زنگ بزنم و وقت فال بگیرم. نگران بودم فالگیر به من بگوید امیر دیگر برنمیگردد ومن تحمل این حرف را نداشتم. بالاخره عزمم را جزم کردم و زنگ زدم و برای فردای آن روز وقت گرفتم.شیدا زنی حدودا ۴۰ ساله با مویی بلوند و پوستی سبزه بود که اطرافش کلی شمع و عود روشن بود.حس خوبی به من نمیداد.شایدم ترسیده بودم.سریع قهوه را خوردم و فنجان را برگرداندم بعد یک الی دو دقیقه فنجانم را گرفت و داخلش را با دقت نگاه کرد وگفت عزیزم خیلی غمگینی اتفاقی افتاده که ناراحتت کرده است منم آهی کشیدم.بعد گفت یک پسری میبینم که در اسمش حروف الف میم ر…من هم یکهو گفتم امیر! شیدا گفت آره عزیزم امیر ناراحتت کرده است من هم گفتم ده روزی میشود که رفته است.گفت عزیزم نگران نباش تا دو وعده دیگر باز میگردد. من هم که انگاری برق از کله ام پریده بود بلند گفتم دو وعده یعنی چقدر؟ از حالت من خنده اش گرفته بود با لبخند گفت یعنی دوهفته یا دو ماه،گفتم واقعا؟؟؟ گفت آره عزیزم مطمئنم.اگر بدانید آن دو هفته برایم چگونه گذشت…گوشی از دستم جدا نمیشد.یک دقیقه یک ساعت میگذشت.خسته بودم از شماردن روزها.دو هفته شد ولی خبری از امیر نشد گفتم پس سر دو ماه می آید.یک ماه که شد طاقتم طاق شد و به شیدا زنگ زدم برای فردای آن روز وقت گرفتم.رفتم پیشش و گفتم سر دو هفته بر نگشت دو ماه حتما برمیگردد؟ گفت آره عزیزم ولی میدانی زندگی بدون تلاش که نمیشود تو هم باید کاری کنی قدمی برداری رابطه یک چیز دو طرفه است.وقتی از پیش شیدا برگشتم خانه دلم مثل سیر و سرکه میجوشید یعنی باید به امیر زنگ میزدم؟ امیری که اواخر رفتار توهین آمیزی با من داشت! به من میگفت تو خیلی حساسی بیخودی به همه چیز گیر میدهی،بهانه های الکی میگرفت فقط میخواست روی من عیب بگذارد میگفت لباس پوشیدنت چرا این شکلی است و هزار تا بهانه دیگر! گوشی را برداشتم شماره اش را گرفتم فقط باید دکمه تماس را میزدم دستم میلرزید ولی بالاخره تماس را زدم ولی گوشی اش خاموش بود.غروب دوباره زدم باز هم خاموش بود،شب،فردا صبح،فردا بعد از ظهر،خاموش بود…حالم خوب نبود،عصبی بودم،پریشان بودم،دلواپس بودم.تصمیم گرفتم به محمد زنگ بزنم،دوست صمیمی امیر.زنگ زدم،تا آخر بوق خورد ولی جواب نداد.نیم ساعت بعد دوباره زنگ زدم جواب داد ولی خیلی بی حوصله!گفت از امیر خبری ندارد گفتم مگر میشود؟ نگران شدم،خیلی نگران شدم.گفتم اتفاقی برای امیر افتاده است؟ گفت باید برود و قطع کرد.پیامک زدم که تورو خدا اگر اتفاقی افتاده است به من بگوید،نیم ساعت بعد زنگ زد گفت امیر حالش خوب است ولی نمیخواهد با تو حرف بزند گفتم خواهش میکنم کار واجبی دارم.گفت بهت نمی آمد دختر سیریشی باشی؟حالم بد شد،به من گفت سیریش؟ چگونه جرأت کرد با من اینگونه حرف بزند؟من به کجا رسیدم که به خودش همچین حقی داد؟ بدون اینکه چیزی بگویم قطع کردم.
صبر کردم تا دوماه بشود.سه ماه شد ولی امیر برنگشت.یک روز رفتم کتابفروشی کتابی روانشناسی بخرم مگر حالم را خوب کند.جلو قفسه ایستاده بودم و کتاب ها را میدیدم،صدایی آشنا به فروشنده گفت ببخشید آقا کتاب قصر کافکا را دارید؟ فروشنده مثل اینکه خودش عاشق کافکا بود گفت به به چه کتابی میخواهید! این کتاب عالی است من این کتاب را چندین بار خواندم شما هم کافکایی هستید؟ صدا گفت من نه ولی نامزدم یک کافکایی به تمام عیار است و صدایی زنانه گفت بله آقا من واقعا نوشته های کافکا را…
دیگر صدایی نمیشنیدم قلبم تند میزد آن صدا صدای امیر بود.نمیتوانستم برگردم ولی تمام سعیمو کردم و برگشتم.امیر را دیدم با حلقه ای در دست و با زنی در کنارش! نمیدانم چگونه ولی از کتابفروشی آمدم بیرون و میدویدم،آنقدر دویدم تا از نفس افتادم.نشستم روی زمین و زار زار گریه کردم مردم دورم جمع شدند میگفتند خانم حالتان خوب است؟ خانم…خانم…
دو ماه بعد از آن ماجرا به سالن ساغر خانم رفتم.شیدا هم آنجا بود.گفت عزیزم خبری ازت نیست! گفتم امیر نیامد هیچ با دختری دیگر ازدواج کرد.گفت عزیزم فال من همیشه درست میگوید حتما امیر دیگری در سرنوشت تو است دو وعده هم یعنی دو هفته دو ماه یا دو سال.بالاخره می آید.
لبخند تلخی زدم و بدون اینکه چیزی بگویم از سالن آمدم بیرون و تصمیم گرفتم دیگر هیچوقت به سالن ساغر خانم نروم…














