
رضا احمدی بابادی
مرزهای حسرت در دلم بهوجود آمد، شبهایی که ترانهٔ دریا در چشمانم خلاصه میشد…
گلویم میزبانِ بغضهای سنگینِ شبانه میشد، شبهایی که طریقتِ عشق میدانست چگونه تار و پودِ وجودم را دربرگیرد…
در میانِ حرفِ دیگران قطرهای باران بودم در فضا، معلق و سردرگم؛
بی تو، به راستی که نه آسمان مال من است و نه کرهٔ خاکی…














