
راضیه پرستش
اربعین امسال؛
حال و هوایِ بسیار غریبی داشت. درگوشهای شمع روشن بود، شام غریبان نبود؛ اما وقتی غمی به این بزرگی باشد دیگر چه فرقی میکند، چهل روز گذشته یا قرنها…
انسانها مات و مبهوت بودند، از اینهمه شور و شعور حسینی…
فقط صدای یا حسین کافی بود، که مثل باران، غمی را از دل بشوید و به جایش یک منحنی زیبا بر لبانم بنشاند، و یک حال خوب به قلم بدهد…ذهنت اینجا گویا اوج میگیرد، و قلمت پربارتر میشود…
مزه چایش در هیچ کجای عالم پیدا نمیشود که این چنین رنگ ارادت و طعم شیرین عشق به سیدالشهدا علیهالسلام را بدهد…
سفرههای پذیرایی را که در روبهرویم میبینم، دوبیتیام جان میگیرد و این گونه آغاز میشود…
بازار عاشقان تو از بس شلوغ شد/شاعرت شدیم که ما را از بقیه سوا کنی
سفرهات پهن است در روبهروی من/حق است که حاجت مرا از بقیه سوا کنی..














