همه چیز از یک شب سرد زمستانی آغاز شد؛ شبی که برف آهسته بر پشتبامها مینشست و گرما و روشنی، فضای خانه دوستِ “مهدی صدیقیان” را پر کرده بود. شب کریسمس بود و صحبت از سال نو میلادی، درختهای کاجِ تزیینشده و جادوی پاک دنیای کودکان. صحبت از بچههایی بود که با هزار شوق و با باور به معجزه، نامههایشان را برای بابانوئل مینویسند، آن را زیر بالش میگذارند و با بیصبری منتظر میمانند تا صبح، آرزوی نقشبسته بر کاغذشان رنگ واقعیت به خود بگیرد.
در میان گفتگوها و رفتوآمدهای صمیمی، ناگهان کودکِ خردسالِ خانه، با چشمانی پر از علامت سؤال و نگاهی زلال، رو به مهدی کرد. سوالی پرسی که گویی برای یک لحظه تمام صداهای اطراف را خاموش کرد: «چرا ما در کشور خودمان کسی را مثل بابانوئل نداریم که آرزوهایمان را برآورده کند؟»
این پرسشِ کودکانه، فقط یک سوال ساده نبود؛ صاعقهای بود که بر روح “مهدی صدیقیان” زد و آتشی از یک بیقراریِ بزرگ را در دلش روشن کرد. تکانی به اندیشهاش داد و حسرتی عمیق را در وجودش بیدار ساخت. چرا کودکان سرزمین ما—بهویژه آنان که در دورافتادهترین و فراموششدهترین روستاهای این خاک، محروم از بسیاری از دلخوشیها زیست میکنند—نباید جایی برای گفتن رویاهایشان داشته باشند؟ چرا نباید دستان گرمی باشد که کاغذهای مچاله و پاکِ آرزوهایشان را بگیرد، آرزوهایشان را بشنود و به آنها یادآوری کند که چقدر ارزشمندند؟
همان شب، زیر سقفی گرم، نطفه حرکتی ماندگار و مقدس بسته شد. “مهدی صدیقیان” که آن سال ها روزنامه نگار جوانی بود تصمیمش را گرفت؛ او نخواست منتظر بماند، نخواست افسانه بسازد، بلکه خواست خودش سفیرِ شادی باشد. سفیرِ مهربانی و امیدی که سالها بعد، بچههای دهها و صدها روستا او را با صدایی آکنده از مهر، «پدر آرزوها» نامیدند.
مدت کوتاهی نگذشت که کولهبار سفر بسته شد. اولین قدمها در جادههای خاکی و دورافتاده برداشت؛ جایی در میان گرد و غبارِ محرومیت، اما مالامال از صفا و پاکی. اولین جشنواره تشکیل شد، برگه و مدادهای رنگی میان دستان لرزان و مشتاق بچهها پخش گردید. وقتی کاغذها جمع شد، در میان نقشها، نقاشیِ کودکی به چشم میآمد که آرزویش به سادگیِ یک مدادتراش و چند دفترچه بود؛ آرزویی کوچک اما به وسعت تمام دنیای او. وقتی آن هدیه ساده خریده شد و به دستش رسید، برق و اشکی که در چشمان آن کودک درخشید، امضایی شد پای یک تعهد ابدی.
آن لبخند، “مهدی صدیقیان” را فرو ریخت و از نو ساخت. همانجا بود که دریافت این راه، دیگر بازگشتی ندارد. آن سوالِ ساده در یک شب کریسمس، تبدیل به جادهای بیانتها شد؛ جادهای که بیش از ۲۷ سال است ادامه دارد، کوهستانها، کویرها و روستاهای سرتاسر ایران را زیر پا گذاشته و هزاران معجزه کوچک و بزرگ را در تاریخ این دیار به یادگار ثبت کرده است.
از بذر یک رویا تا درختِ تنومندِ امروز
اما جادهها معلمان صبوری هستند و ۲۷ سال، زمانِ اندکی نیست برای آموختن و پختهتر شدن. وقتی سال به سال، قدم به روستاهای مختلفِ این دیار پهناور گذاشتیم، رفتورفت مفهوم آرزو برای ما عمیقتر، لایهدارتر و انسانیتر شد. ما دریافتیم که نقاشیِ یک کودک، فقط بازیِ رنگها و خطوط بر صفحه سفید کاغذ نیست؛ بلکه پنجرهای است گشودهشده به اعماق روح او و آینهای شفاف از آنچه در زیرپوستِ یک جامعه میگذرد.
در آن سالهای نخست، مواجهه ما بیشتر با آرزوهای ساده و ابتدایی بود، اما جادهها و روستاها کمی بعد روی دیگری از واقعیت را پیش چشممان قرار دادند. کمکم در مسیر سفرها دیدیم که چطور آرزوها رنگ و بوی متفاوتی به خود میگیرند و چطور نیازهای واقعیِ محیط، خود را در میان خطوطِ لرزان و معصومانه مدادرنگیها پنهان میکنند.
یکجا کودکی میان کویرهای خشک، آرزویش داشتن یک عینک ساده بود تا بتواند نوشتههای تختهسیاه کلاس را ببیند و از درس عقب نماند. جای دیگر در میان جادههای سنگلاخی و محروم، دختری آرزو داشت سقفِ گلیِ مدرسهشان در بارانهای تندِ زمستان چکه نکند تا کتابهایش خیس نشوند و سقف بر سرشان نریزد.
در روستایی دیگر، پسربچهای آرزو میکرد تا یک آلاچیق یا کتابخانه کوچک برای روستا ساخته شود تا همه همکلاسیهایش با هم کتاب بخوانند؛ و جایی هم کودکی از خیرِ دوچرخه و لپتاپ میگذشت و آرزو میکرد شرایطی فراهم شود تا دوست بیمارش درمان شود. ما قدمبهقدم فهمیدیم که آرزوی کودکان، آینه تمامنمای نجابت، ایثار، همدلی و امیدِ این سرزمین است.
همین درکِ عمیق و مواجهه با هزاران قصه تلخ و شیرین، نقطه پیوند دیروز به امروز ما شد. «جشنواره آرزوهای رنگی» از یک اقدام اولیه، فردی و احساسی، گامبهگام و صبورانه رشد کرد و به یک زیستبوم، جریانِ پویا و نهادی ماندگار در پهنه ایرانزمین تبدیل شد.

















