مهین بالدی

در جدال تاریکی و روشنایی ، خورشید سپیده دم ، خانه محقر نه نه صبحه را روشن می کند. جمیله خواهر عدنان در خوابی معصومانه به سرمی برد . نه نه صبحه جانمازاش را تا می کند و در طاقچه در کنار عکس پسر و عروسش می گذارد . بوی دود تنور گلی نه نه صبحه همه ی خانه را پر کرده است . او در حالیکه خمیر را چونه می زند با بغضی در گلو نگاهی به عکس حامد می اندازد . درهمان لحظه عدنان با چشمان قرمز پف کرده که نشان از بی خوابی شب گذشته پسرک هشت ساله دارد در برابرش ظاهر می شود .نه نه صبحه نان داغ و چای تازه دم را برای عدنان آماده می کند اما عدنان امروز اشتهایی به خوردن ندارد.
نه نه صبحه نتوانست جلوی جاری شدن اشکش را بگیرد. اشک بر پهنه صورت چروکیده ، همراه بانوحه های غم انگیزش جولان می داد . با نگاهی به قاب عکس گفت : شرمنده ام ، رسم امانتداری را به جا نیاوردم .
آن روز در یکی از گرمترین روزهای تیرماه در حمیدیه ، شرجی هوا به حدی بود که نفس کشیدن را دشوار می کرد . عدنان با سطلی در دست و قدمهایی سست به
سمت طویله حرکت می کرد. دحدوحه گاومیش باارزش نه نه صبحه حضور عدنان را حس کرده وبا صدای ماما ، از نزدیک شدن مونسش خوشحالی می کند.
با باز کردن در طویله بوی کاه و سرگین بوی دحدوحه به مشام می رسد . عدنان عاشق این بو بود وبرای او از هر عطری خوشبو تر بود.
عدنان سر دحدوحه را در آغوش کوچک خود می کشد و پیشانی سفید دحدوحه را غرق بوسه می کند و محکم بر سینه فشار می دهد. عدنان با انگشتان ضعیف و نحیف خود شروع به دوشیدن مونس خود می کند .
عدنان بعد از دوشیدن گاومیش ها با عصایی در دست آنها را به طرف حور هدایت می کند.
در طول راه یاد تمام حرف ها و آرزوهایی که با دحدوحه زمزمه می کرد می افتد، از داشتن دوچرخه ، یک دست لباس ، توپ فوتبال تا داشتن یک دامداری بزرگ .

خاطره تلخ گم شدن دحدوحه که از سایر گاومیش ها جدا شده بود و عدنان در آن لحظه آسمان و زمین جلوی چشمانش تیره و تار شده بود. نمی دانست که او را کجا بیابد و جواب نه نه صبحه راچه بدهد. جایی نبود که دنبالش نگشته باشد. درهمان لحظه جمیله با صورتی متبسم به طرف عدنان آمد و به او گفت که دحدوحه با گاومیش های حاج حیدر رفته و عدنان خوشحال ، که بالاخره همدم اوپیدا شد.
تمام این مسیر از رازها و حرف های عدنان و دحدوحه حکایت می کرد .از آب بازی ها و آب پاشی هایی که در ایام گرم تابستان با دحدوحه داشت .
این مسیر هر روزه عدنان و دحدوده است از خانه تا حور ولی. اما این بار متفاوت از همیشه ، حال عدنان دگرگون بود . سرش پر شده بود از اگرها و ایکاش ها ، چرا پدر و مادرم در سیل غرق شدند ؟ چرا خانه ما ویران شده بود تا نه نه صبحه مجبور شود از حاجی حیدر پول نزولی بگیرد ؟ چرا نتوانستیم این پول رابه موقع پس دهیم ؟چرا حاج حیدر به ما فرصت نمی دهد؟ کاش معجزه ای شود . کاش حاج حیدر به جای طلبش دحدوحه را طلب نمی کرد!
در این افکار غوطه ور بود که خودش را درمقابل حور دید .آیا این آخرین آب تنی عدنان و دحدوحه بود؟!
هردو به آب زدند و خود را در حور رها کردند .
شب از راه رسیده بود از عدنان و دحدوحه خبری نبود ننه صبحه نگران با چندتن از اهالی روستا به دنبال عدنان گشتند ولی هرچه می جستند کمتر می یافتند .
صبح از راه رسید جستجو بی فایده بود نه نه صبحه با چشمانی اشکبار درمقابل حور ایستاده بود مطمئن بود حور از راز گمشدن آن دو خبر دارد .
سال ها گذشت ، شب عروسی جمیله است. جمیله بعداز عروسی همراه با همسرش به کنار حور می آیند دسته گل را به سمت حور پرتاب می کند و با صدای بلند می گوید: ای حور راز عدنان و دحدوحه را تا ابد در سینه خود حفظ کن….














