
سمیه نصیری – پایگاه خبری دیدگاه برتر مدیریت
زندگی را با مهربانی نگاهش میتوانی تصویر کنی؛ آنگاه که عشق میهمان نفس هایش می شود.
باشکوه و استوار به ریشهها فکر می کند ؛به آواز آبی نیلوفرانی که از زمین تا آسمان قد کشیده اند.
جغرافیای احساس ناب و اندیشه زلالش را در قابی به وسعت جهان جای داده تا سفری بیکران را در کرانههای بودن معنایی دیگر کند.
انیس عرار جوان است و کامپیوتر خوانده …
با دستان هنرمندش؛ معجزه می کند زیبایی را…
در عصر پاییزی خلق میکند تصاویری جدیدی از سفال را…
او آنقدر مهربان است که ما را در شب های تابستانی تیرماه به میهمانی ماه و ستاره می برد و در همنشینی با مهتاب از نقطه های نورانی موفقیت می گوید…. انیس بی پیرایه و بیآلایش ؛شعر دوستی میخواند در جهان بی کسی ها ….
پدر و مادر و خواهرانش همه کس او به شمار میروند.
عشق او به پدرش؛ گویای آرامش؛ در پرچین خیال است.
او امتداد امروز تا آینده را با برق نگاهش روشن کردهاست…
خورشید صداقت از پشت ابرهای چشمانش هر روز طلوعی دوباره می کند .
می توان بااو از بهار تشویش و نگرانی رهایی یافت .
اوگزیده حرف می زند اما از واژه هایش جهان روشن میشود.
انیس متولداهواز است و هنرمندانه رج میزند زندگی را… اوبا مهارتی مثالزدنی در چند رشته هنری صاحب آوازه و تجربه است.
طراحی و پخت کیک هایش آفتاب را؛ برای همیشه به شما هدیه می کند… زمانی که باران می شوید غبار خستگی هایش را..
او مینویسد آرامش را بر پیشانی شعرها و نوشته هایش و چه زیبا می نگارد عاشقی را بر بام بالهای پروازش.
از انیس عرار و موفقیتهایش در آینده بیشتر خواهید خواند.
معجزه و هنرنمایی دستان هنرمندش را ؛در چارچوب قلبهای گرم ؛احساس خواهید کرد.
در زیر دو نوشته کوتاه از او می خوانیم و چند تصویر از خلق شیرینی هنرهایش را از نظر می گذرانیم.





چشمانم گریست…
حریم، حرمتی داشت که تو آن را نگه نداشتی…
تو را می بخشمت…
اما نه به خاطر تو، بلکه به خاطر خودم…
تو را به حرمت عشقم می بخشم…
آن شب که از عذاب رفتنت گریستم قطرات اشک مرا قسم داد که تاوان آن همه تلخی را از تو نگیرم …
قلبم شکست… اما شکستن قلب تو را نمیخواهم …
چشمانم گریست، اما چشمان گریان تو را نمی خواهم…
به خاطر سکوت نفرت بارم، گمان نکن که قلبم سنگ شده است…
من هم روزگاری شور و نشاطی داشتم، نمی گویم خزان تو مرا زرد کرد، اما ابهام نگاهت، غرور و احساسم را خرد کرد…
حتی اگر خاک گور را با دستان خود بر من بریزی باز هم می گویم تو را به حرمت عشقم می بخشم…
لحظه های بی کسی…
حریم چشمهایت؛ برهم زده تمام معادلات مرا…
در زیارتگاه چشمانت، ماههاست که بست نشسته ام…
جایی برای دل من هم باز کن …
هرم نفس هایت ؛گرمابخش زندگی من است …
بودن در کنار تو آرامش محض رویاهای من است…
برگرد و به این روزهای بی قراری پایان بده.
غم های کوچک و دردهای کهنه از بین خواهد برد این غم بی طلوع را؛
آن زمان که چشمهای دلفریبت؛
تصویر خاکستری روزهای بی بازگشت مرا به رخ می کشد.
سکوت تلخ و بغض اندود ، دلتنگیم را جار می زند…
و لحظه های بیکسی فراز و نشیب زندگی را به رخ می کشد.
آی زندگی….
آی زندگی…















