مرا بشناسید
مریم محبی
من نه از نسل سوختهام،
ونه از نسل رانده،
من در برزخ افکار به دنیا آمدهام.
ریشه در گذشته،
چشم به آینده،
همیشه مانند کویر تشنهام.
مرواریدی هستم که صدفش را نمیشکافد،
قلبم جزیرهای تنهاست.
سرسبزی و آوای پرندگانم را در اطلس نمیآورند،
لبانم کفآلود
چشمانم گشاده از طوفانِ ناخواستهایست که بعد از مرگم هم بسته نمیشود.
و همیشه سوالی دارم:
آیا بعد از مرگ من زنان سرزمینم شاد خواهند بود؟
تظاهر
راضیه پرستش
محرم هم چند صباحی دیگر تمام میشود، خودتان را برای آنچه بودید مهیا کنید.
حسین را همچون علم و رخت سیاهتان به زیرزمین خانه ببرید تامحرم سال دیگر.
کرکرۀ مغازههایتان را بالا بکشید، جنس یک ریالی را چهار ریال بفروشید تا جبران مرغ و برنج و شربت نذریتان بشود.
در بنگاهتان را باز کنید کلاه را تا خرخره سر مردم بیگناه بگذارید.
راستی علی اصغر و اکبر وقاسم را همراه حسین به زیر زمین بردید؟ عباس به کارتان میآید برای قسمهای دروغتان.
شما از هر یزیدی، یزیدتر و از هر شمری شمرترید.
شما از اهل کوفه هم بیوفاترید، چرا که دشمن جفاکار بهتر از دوست بیوفاست…
بروید حسین را با دردهایش تنها بگذارید..
راز عشق به خدا
زینب موسوی
من وضو با وزش نام خدا میگیرم
جانمازم دشت حقایق
مُهرم برگ شقایق
قبلهام کعبۀ دل
در نمازم جریان دارد
پاکی عشق به خدا
میشتابم در پی نماز
میسپارم راز خود را به خدا
سجدۀ مهر خدا
در پی عشق امروز
می کشاند جسم مرا
تا رسیدن به خدا
اوست که تمنا میکند
حال پریشان مرا
ذوق چشمان امینم
داد زد حرف دلم را
آنچه از گلها شکفت
راز تمنای تو بود…
زندگی
کیمیا غلامی
تا شقایق هست زندگی باید کرد
معنی جمله سهراب به چه آسانی بود
درکش اما شاید…
مدد از همت او میطلبید
من نمیدانم آن زمان که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
حس او با چه نسیمی ساز بود
شاید او باید باشد
آری خود او باید باشد…
ورنه بس اجباریست
زندگی را گویم…
نام و نشان
کیمیا غلامی
از همه رنگ جهان، فهم جهان میباید
از همه ننگ جهان، پای کشان میباید
همه از رنگ و همه ننگ جهان مینالند
کس نداند که در این بین فقط نام و نشان میماند…
خودشناسی
جواد حقیقی
ترجیح می دهم خودم باشم
نه چون ابلیس مغرور که در مقابل دوستش ایستاد
نه چون زید که نه دنیا دارد و نه آخرت
نه چون او که با ساز مردم رقصید
نه چون آن که برای مردم زندگی کرد و از زیستن بینصیب ماند
نه، نه! ترجیح میدهم خودم باشم، خود خودم، حیات و نبات و حیوان و هستی را دوست دارم.
من خودم هستم.
خیر و شر
مریم محبی
درگذشتههای خیلی دور آن زمان که هنوز انفجار بزرگ بیگبنگ هم بوجود نیامده بود خیر و شر تنها بودند.
خیر همیشه درخشش نور میکرد و شر در سیاهی خود دور میزد
خلاصه میگذشت و میگذشت.
تا اینکه شر رو به خیر کرد و گفت: من فراموش کردهام که چندین قرن است که اینگونه هرکداممان در خودمان با باورهای خودمان زمان میگذرانیم.
خیر نیز گفت: آری من هم خسته شدهام.
شر میخواست به سمت خیر برود اما ترسید و از جای خود تکان نخورد.
اما خیر چون عادت به خوب بودن داشت به سوی شر روانه شد واو را در آغوش گرفت.آن دو درهم خزیدند و عنصری ناگسستنی شدند، مانند دوبار منفی و مثبت که همیشه به سوی هم در حرکت هستند.
خلاصه خیر و شر دایرهوار دور میزدند و به همین صورت کائنات را درنوردیدند. بعد از انفجار نیز همچنان زمان را میگذراندند. یک روز خیر رو به شر کرد و گفت: ما هردو همنشینان دیرینه هستیم و سیاهی و سفیدی ما ناگسستنی است.
آدمی یا به سوی خیر میآید یا به سوی شر روان می شود. بیا کاری کنیم که از ترکیب ما موجودی بهوجود بیاید.
آنها اول سعی کردند انسان را خاکستری کنند اما دیدن انسان خاکستری یعنی سکون و بدون اختیار و اراده.
پس آن را بر حیوانات تحمیل کردند.
حیوانات بیچاره که میبایست به دنبال غرایز خود بروند گیج و مبهوت بههم خیره میشدند.
شر به خیر گفت: اگر اینگونه بمانند که دیگر حیوان نیستند! خیر گفت:پس چی هستند؟!
شر به فکر فرورفت، رو به خیر کرد و گفت: نه انسان و نه حیوان.
حرفشان به گوش خدا رسید، خدا گفت: چگونه باشد؟ گفتند: هیچ ارادهای نداشته باشد مگر به خواست خدا و خدا آنرا در زندگی جامدات روانه کرد.
آری جامدات نه خیر هستند نه شر اما میتوان آنها را واسطه کرد ولی ارادهای ندارند.
پس انسان یا به سوی خیر میرود یا شر، زیرا از خود اراده دارد و نمیتواند بیاختیار از خود شود. از آنجا که جوهرۀ انسان از ذات الهی است و فیاض است به سوی حق میرود این اختیار هم به او داده شده که به سوی شر نیز بتواند برود.
حکمت
مریم جوادی
بعضی وقتها میخواهی یک چیزی، یک کسی، یک حسی، یک راهی، رو عوض کنی هرکار میکنی پازلت درست نمیشه. میمونی تو حکمت خدا و صبر خودت؛ اون موقع است که با تمامی قلبت باید بگی خدایا مرا دریاب!
دوشنبه
لیلا بهزادیفرد
دوشنبهها رو دوست دارم!
دوشنبههای همدلی
دوشنبههای مهربانی، به رنگ آبی
مثل باران؛
وقتی که میباره زمینها رو میشوره تمیز میکنه.
آدمها هم مثل باران
توی دلهاشون بخشش و مهربانی جاریست.
دوشنبههای
کمک کردن به همنوعت بدون ریا
آبروی دیگری رو حفظ کردن،
و چه خوبه آدمها اگر مالی دارن
از مالشون بگذرن.
کمک کردن انفاق نیست
راههای زیادی میتونه داشته باشه؛
تا به اون نیتی که میخوان برسن…
تنهایی
مریم جوادی
تو تنهایی،
من هم تنها
تنهایی تو از بی کسی است،
تنهایی من از کسانی است که حرف مرا نمیفهمند،
پس بر غربتت،
اشک نریز
که همیشه دردناک نیست!
اخلاص
جواد حقیقی
– او در بالاترین درجه ی بهشت خواهد بود
+ چرا؟
– والاترین درجه ی اخلاص را دارد
+ چگونه؟
– همۀ اعمالش برای رضای مردم است
+ پس خدا؟
– سهمی ندارد
+ کدام بهشت؟
– دنیا
+ آخرت؟
– سهمی ندارد
انتظار باران قبل از مرگ
زینب موسوی
من در جستجوی بغضهای آسمانی میروم تا نا کجاآباد.
میروم به جستجوی کرانههایی که راه آنها به بنبست فرداها میخورد.
من همانم که در انتظار هجرت بارانت در کوچه هایی که بوی غم میدهند تکیه به دیوارهای ترکخورده دادهام
بیا که
لحظهها به مرگ نزدیکتر میشوند
ای گریۀ آسمانی بیا که اشک های شمع رو به پایان است.
بیا که رنگ شب در حال پریدن است
بیا که زمین در حال گسستن است
بیا،
بیا که قرعۀ مرگ امروز به نام من است و فردا دگری…
گریه
راضیه پرستش
گاه از این مردم بیدرد بدم میآید
من ز افسون گل زرد بدم میآید…
گفته بودی که تمام شبِ من گریه توست..
من ازاین گریه شبگیر بدم میآید..
هرچه عشق است لگدمال باید کرد
که از این واژۀ نامرد بدم می آید…














