حسین!
ای پرچم خونین حق بر دوش، در آن صحرای سرخ و روز آتشگون قیام قامتت در خون نشست؛
اما پیام نهضتت برخاست..
حسین!
کربلا بی تو منظومهای پایاننیافته است که ماه در مدارش نیست، تا ستارههایِ بعد از خورشید را روشنی ببخشد…
خیال گرم
راضیه پرستش
هوای فاصله سرد است…
خیال تو زیباترین نیاز من است…
هوایم باش،
تا نفسم نگیرد،
از کلاف دلم برایت خیال گرم میبافم…
آدم بودن
سجاد کوتی
در روزگاری هستیم که انسان، انسان را نمیشناسد،
تو در تمنای کدام عمر سیر میکنی؟
که آدم بودن را به خودت میگیری!
محتاج نگاه
سجاد کوتی
من دلی دارم
که با هر بارانی
نمیتوان شست
ای دل
چگونه شاد خواهی شد؟
از این دنیایی
که تکهتکهاش میکند
من محتاج نگاهی
هستم
که قلبم را
به دریای وجودت
غرق کند.

قدرت عشق
الهه نظری
گاهی به قدرت عشق فکر میکنم
عشق به خالق،
عشق به معشوق،
عشق به فرزند،
و …
آنقدر حد تقدس آن بالاست که
ازپاافتاده را استوار،
ناامید را قدرتمند،
و بریده از همه عالم را به زندگی بازمیگرداند.
باید عمیقاً تجربه کرد تا حس خوب آن بر جان، جاری شود…
تا آنجا که حضرت حافظ فرمودهاند:
«مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم.»
کمال زیبایی
الهه نظری
خدای من!
مرا از سیطرۀ ذلتبار نفس نجات ده و پیش از آنکه خاک گور بر اندامم بنشیند از شک و شرک رهاییام بخش.
خدای من!
چگونه ناامید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم چگونه خواری پذیرم که تو تکیهگاه منی!
ای آنکه کمال زیبایی و نورانیت خویش را چنان تجلی کردهای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.
تار و پود
الهه نظری
وقتی بود
جانم را به جانش میبافتم
یکی رو
یکی زیر
روزی که رفت
تاروپود وجودم
نخکش شد.

دست خدا
مریم محبی
عجب پروفایلی!
چه استوریهایی!
چه اسکرین شاتهایی!
چه عشقهایی!
می ترسم از این تناقضها
از این دروغها
از این نفهمیدنها
روزی می رسد که شعور اَبَراینترنت
همۀ ما را کنترل کند
او نیز زمانی
از این حجم گناه، دروغ، تزویر،
دست خدا میشود.
شهر من
مریم محبی
شهر من
ای نامت در بلندای خاورمیانه،
ای اولینها،
ای مسجدسلیمان،
پارسوماش کهن،
تو را نمیخواهم!
تو را نمیخواهم
زیرا صدای دستان پدرانمان هنوز در کوه ها میپیچد،
تو را نمیخواهم
چون لکههای نفت سیاهت روزی دامن زنان را کثیف میکرد،
تو را نمیخواهم
زیرا بوی گاز همۀ شهر را گرفته، جوی نفت روان شده،
و ما بر طلای سیاه راه میرویم.
اما جیبمان خالی از پول است.
تو را نمیخواهم
جوانانمان همه بیکار
کودکانمان همه بیمار
پدران همه غصهدار
مادران سردرگریبان
تو را نمیخواهم
آنها که آمدید و حفر کردید و بردید و خرج کردید
بیاید ببرید
شهر من برای شما
از گذشته تا به امروز او را نمیخواهم.
مادر
کبری علیزاده
به او گفتم:
«مادر، این همه صبر و تحمل و عشق را از کجا میآوری که تمام نمیشود؟»
گفت: «وقتی خودت مادر شدی ،همه چیز را می فهمی.»
و من امروز یک مادرم و همه چیز را فهمیدم،
بدون آنکه او چیزی گفته باشد!
هشدار
کبری علیزاده
حواست باشد،
نکند اسباب امتحان صبر،
برای دیگری باشی!

گذر زمان
کیمیا غلامی
گذرِ زمان و حرکت عقربههای ساعت مداوم و پیدرپی درحال حرکتن، به سمت جلو میرن جوری که انگار یکی دنبالشون باشه یا بخوان به یه جایی برسن، توی این حرکت به سمت جلو به سمت آینده، آدما به دو دسته تقسیم میشن، یه دسته اونایی هستن که عقربههای ساعتو میگیرن و خودشونو به این عقربهها میسپرن و جلو و جلو جلوتر میرن، ولی یه دسته دیگه توی یه دستشون عقربه های ساعته یه دست دیگه قلم، کاغذ، کتاب و چیزای دیگهست، چیزایی که آفریدۀ دست خودشونه، چیزایی که خلق کردن، چیزایی که از درون میاد، از استعداد، از توانایی ها…چیزایی که خودت ساختی، پیشرفت دست خودته، تموم که میشه براش ذوق میکنی، پروبال میگیری…
من امروز یه دستم عقربهس یه دستم قلم، یه دستم عقربهس یه دستم کاغذ و ذهنی که پر میکشه سمت آفرینش یه طرح جدید از یه نقاشی بی نظیر یا خلق یه شعر جدید که با روح و روانم عجین بشن. من امروز یه دستم عقربهس یه دستم قلم…
تمام مهربانی
حنانه نیسی
دوستت دارم مادر،
برای تمام فداکاریهایت،
برای اینکه قسمتی از خودت را به وجود پروردگاریام افزودی.
دوستت دارم
برای زیباترین لبخندهایت؛
برای اشکهای آشکار و پنهانت؛
برای صورت غم آلودهات؛
برای دستان ظریف و خستهات؛
برای چشمان همیشه نگرانت؛
برای مهربانیهای بیدریغت؛
برای اشکهای مرواریدیات؛
برای آغوش گرم مادرانهات.
کاش زمان هرگز نبود
هرگز!
تا میتوانستم تا ابد در آغوشت گوش به زنگ لالاییهایت بمانم.
دوست دارم برای تمامِ تمام مهر و محبتت.
روزهای بیقراری
مرضیه کریمی
عصرهای شهریور که میشد شال نارنجیام را سر میکردم،
قدم میزدم آن جادۀ خاکی را که به باغ انار ختم میشد،
زلالی جوی آب و انارهای افتاده درجوی…تصویر دستان پینه بسته و چیدن انارهای ترکخورده
نسیم خنکی که نوید پاییزی سرد را میداد
همه و همه یادآور روزهای بیقراریام هستند…
کاش آنقدر مرا از پشت دیوار باغ دید نمیزدی…
کاش طلسم سکوتت میشکست و جوانهای تازه در دل قلب یخ کردۀ من میرویاندی…

فرصت
مریم جوادی
چرا همیشه فکر میکنیم برای خوب زندگی کردن، خوب بودن، فرصت هست وقتی که دیدن طلوع خورشید سهم همه نمیشود.
قدرت
مریم جوادی
در زندگی آموختم هیچ چیز غیرممکن نیست نه برای من نه برای هیچ کس چون خدا، گذر زمان، طبیعت، از ما قویترند.
آرزو
مریم جوادی
رویا میبافیم، آرزو میکنیم، دعا میکنیم به آرزوهایمان برسیم، اما عجیب است وقتی میرسیم آنقدر ذهنمان مشغول آرزوهای جدید است که برآورده شدنشان را شکر نمیکنیم.














