
آزاده امیری – پایگاه خبری دیدگاه برتر مدیریت
این روزها درد ،همسایه ی دیوار به دیوار لحظه هایمان گشته و چه وحشیانه سایه ی شومش چنگ می کشد به زندگی امان.
هرچه عمیق تر به حال و روزمان می اندیشم؛ مطمئن تر می شوم که دهخدایی دیگر از نو باید متولد شود تا بتواند عمق بدبختی های این روزه ها را معنا کند.
نمی دانم ،از کدامین غم شهرم بگویم و از کدامین بیچارگی ضجه بزنم و صورت بخراشم که درد بسیار و درمان اندک است. بیکاری،فقر ،بدبختی و فلاکت فضای دشت مان را درهم نوردیده است و سایه ی مرگبار بی کسی در کوچه پس کوچه اش جولان می دهد.
آه سوزان در و دیوار شهر، آتشی برپا ساخته که توسن سرکشش حریصانه باخود می برد نمود زیستن را.
آه ای آسمان ؛ گوش بتکان تا بشنوی صدای مصیبت زده رفیق دیرینه ات زمین را.
صادقانه با من بگو: آتش برافروخته ی زمین؛ دلت را به درد نمی آورد ؟
به کدامین منصب فروخته ای رفاقت دیرینه یتان را؟از چه سبب چشم فرو بسته ای وبر مشت سخاوتت قفل زده ای تا التیامی نباشی بر تن سوخته یمان؟؟؟
ای اشکهایم؛ اینجا دستها از بیخ بریده ست و مرهمی بر دردها نیست تا فرونشاند عطش زمین و زمان را که نشسته ست بر جانِ بلوط های زاگرس و سارو کبک هایی که مویه ی آوارگی را در دستگاه دشتی سرمی دهند.
اینجا همان جاست ،همانجایی که عشایر مردمانمان شیر مردانه جنگیدند تا پاس بدارند ذره ذره ی این خاک را…اکنون همان خاک در آتشی می سوزد که زبانه های بی تدبیری بیش از هرچیز می سوزاند وجودش را و دستی نیست تا به یاری اش بشتابد …و حال باید بسوزد در حسرت جرعه ای آب تا فرونشاند شعله های سرکش آتش را…
ای آتش زبان درکش و گلستان شو تا شهر مصیبت زده ام یک بار هم شده رخت عزای بی کسی را از تن به درآرد و التیام بیند زخم های صیقل خورده ی جانش .















