غم دنیا به وسعت مظلومیت تاریخ هم دردت، در جانم لانه کرده….
بر سر هر کوی و برزن، در میان اشک و بغض، نام و نشانی از تو می جویم…. و به دنبال مَفَرّی که آرام گیرد التهاب سوزنده یِ درون افغان زده ام…..
داغ مصائب خاندان ات در سینه ام محصور می شود و بغضی را می آفریند که با سیلاب اشکِ چشمِ عالمیان نیز یارای صبوری اش نیست…..
از هجر می سوزم و بر خود نفیر نفرین بر می آورم که؛
لایق نبودم تا در کربلا باشم و جان را بلا گردان مصائب عظمی ات سازم…
از شرم می سوزم و قرارم نیست….
سالک خوش مسلک حریم امن ات نبودم….
با تو عهدی داشتم در دلدادگی….
غافل گشتم….
غبار روز مره گی آیینه دلم را مکدر ساخت….
و نبودم آنچه لایق همراهی در رکابت باشد….
جان؛
ملتهب و گُر گرفته ی محفل اشک توست…..
خیمه نشینِ غمِ سرِ برنیزه ات…
سفیرِ کمترینِ ندای “هل من ناصر ینصرنی”عصر عاشورایت…
من هجران زده، عمری ست عزادار غربت و مظلومیت کربلای تو ام……
آتش افروخته ی خیمه های نیمه سوخته ی اهل بیت ات…
دمادم شعله ور می سازد جانم را……
و غربت علمدار ات، بیزارم می سازد از هر آنچه سرخوشی ست در هستی…..
دیگر بار اردوی محرم در خیمه گاه دلم بر پا گشته و تشویش زینب، اخگر بر جانم می زند…
و تصور تشنگی کودکان، تهی می سازدم از حس بودن…
دیباچه ی عاشقی به عالم؛
طواف شش گوشه ی ناب ات تمام تمنای من است….
دل سودا زده ام در میانه ی اشک و آه مامنی نمی یابد برای تسلی….
جز نامت، که التیامی است بر اندوه قلبم وسرگشتگی درونم…
مولای من؛
دل آشوب تلنگر لحظه ای هستم که دل خشکیده ام را به ترنم باران رحمت بی بدیل ات سیراب سازی از هر آنچه در هستی است….
بحر الامان گیتی؛
مومن ام ساز بر طریقت عاشقی و نگاه مهرت را از من مگیر…. که سخت محتاجم عنایت عظمی ات را…














