
خانم ایمان علیزاده
یکی بود یکی نبود.
ما بودیم و خدای مهربان نه کوهی و نه جنگلی، نه گلی و نه بلبلی، شهر بود و شلوغی دود و صدا، چمن مصنوعی و درختچههای تراشیده که به هرچیزی شبیه بودند جز درخت، بیبو، بی رنگ، که هیچ گنجشکی روی آنها حتی لحظهای استراحت نمیکرد، ساختمانهایی سر به فلک کشیده و خورشیدی که… راستی خورشید کجاست؟ اصلاً آسمانی دیده نمیشد که خورشیدی در آن بدرخشد. ماشینها چونان قطار مورچهها در خیابانها صف کشیده، منتظر اجازه حرکت، هر کدام چیزی بارش بود، یکی آدم یکی آهن یکی سنگ یکی حیوان…
آدمها اما توی هم وول میزدند بیشترشان نقاب به چهره داشتند گریزان از آلودگی ،که خود عاملش بودند، همه عجول و در هول و ولا، چرا و به کجا؟ این قصه دیگری است.
آنها هم هر کدام چیزی بارشان بود یکی خوراکی یکی کاغذ یکی آهن یکی بچه یکی … فواره میدان (فلکه) خاموش بود حوضش خشکِ خشک.
توی جوبهای کنار خیابان پر بود از زباله. حیات وحش شهرم اما یا در خیابان آواره یک لقمه غذا مشغول ولگردی بودند و یا پشت میلههای قفس باغ وحش. توی جای تنگشان خود را به در و دیوار میکوبند شاید رهایی یابند. پرندهای در آسمان نیست فقط گنجشکان و کبوتران که توانسته بودند خود را به زندگی در شهر و در کنار انسانها سازگار کنند و نفسشان از دود و غبار بند نیاید، اما به جای آن تا دلت بخواهد حشرات موذی دوروبرمان چرخ میزدند تا صبرمان لبریز شود. من اما این وسط به دنبال یک نیمکت بودم تا روی آن بنشینم و صدای آبی که شرشر کند و پرنده ای که بخواند نه در قفس ،که آزاد، پروانهای که بال زند و گلی که خودرو رشد کرده باشد، نغمۀ جیرجیرک که در گوشم زمزمه کند تا من داستانم را بنویسم داستان انسانی آزاد که خواست پرواز کند و اوج بگیرد خواست که متفاوت باشد و به هر چه میخواهد برسد حتی اگر در رویا سرنوشتش را خود رقم زند و برای کسی هم سرنوشتی ننویسد.
شاید آخرین پرندۀ این جهانماشینی، پرندۀ خیال باشد که هیچ وقت منقرض نمیشود و هرگز بالش را نمیتوان چید. پرندۀ خیالم از میان خیابان شلوغ در اوج گرما و آلودگی در ظهر تیرماه سال صفر اوج میگیرد و از این شهر دور میشود و آن بالا بالاتر از غبار، آسمانی میابد آبی.
من اولین انسانی بودم که به آنجا قدم می گذاشتم نمیدانستم بمانم یا این جهان زیبا را بکر و دست نخورده ترک کنم و نشانی آن را به کسی ندهم تا بدان چنگ نیندازند، دستنخورده بماند شاید در آینده خسته دلی دیگر با پرنده خیالش به سوی آن پرواز کند و باور کند که زندگی همین خانه و شهر و قفسی زندگی روزمره نیست که به دست خویش ساخته ایم و در آن اسیریم.














