
روزهایی در زندگی هستند که یک روز برایشان کم است، روزهایی که آنقدر عشق داری که حیف است؛ باید پخششان کنی توی سالهای باقی ماندۀ عمرت…
روزهایی هم هست آنقدر غم داری که یکروزه چند سال پیرت میکنند،
باید آنها را تقسیم کنی بین چند سال که موهایت یک شبه سفید نشوند…
من آدم یک روزه نیستم، خوشیهایم را ذخیره میکنم تا آرام آرام لذت ببرم
یا برای غمهایم؛ چند هفتهای صبر میکنم، اسمش را گذاشتهام هفتههای ابهام؛
بعد از چند هفته میرسم به هفتهٔ عصبانیت، در این هفته فقط عصبانیام،
اما بعد از آن… امان از این بعد، بعدی که در آن به غصهخوری میافتم؛ اسمش را گذاشتهام هفتههای حقیقت…














