
زینب موسوی
سجــدۀ دو عالم به چشمان تو بود
روح و روانم مدیون چشمان تو بود
دردی دارم از جنـس چشمان تو
موج نگاهت لحظهای مجلس را برانگیخت
همه چشم به تو دوختند
شگفتا چه رخ زیبایی!
اسپندی دود کنید
حال مستان را ببین
همه چشم به تو دوختهاند
چه انتظاری باید از زلیخا داشت؟
آن کور و پـــیر چشمان تو شد
ولی
تو کجا بودی؟ چشمانت کجا؟ و ایـمانت کجا؟














