بنواز ساز گیتارت را تا رقص پروانهها را روی دیوارِ پشتِ سرت ببینی.
بنواز که زمین زیر پایت همچون دفتر نقاشی رنگارنگی، محو تماشای تو شده.
بنواز که رنگینکمان، خودش را روی پلکان، فرش کرده و دستهایش را زیر چانهاش گذاشته تا به نوای گیتار تو گوش دهد.
چقدر عجیب است!
پلکان رنگارنگ، زمین رنگارنگ، دیوارها همه رنگارنگ، پروانهها رنگارنگ اما، اما دلها همه یکرنگ!
پس بنواز تا دلهای یکرنگ را تسخیر کنی که برایت کف بزنند.
نُت موسیقیات را با نوایِ کف زدنِ بیریای آدمهای اطرافت هماهنگ کن. از عمق وجودت نُتها را یکی پس از دیگری روی سیمهای گیتار منتقل کن، پنجهٔ پایت را آرام و یکنواخت به زمین بکوب تا زمین هم با تو همنوا شود.
جوری بنواز که زمین و آسمان به شعف آیند. آنقدر بنواز تا خودت را روی سکویی ببینی که تماشاگران با هیاهو برایت هورا میکشند.
به رؤیای بیجانت جان بده. بیشتر و بیشتر، تا جایی که من و تو با کهکشان همنوا شویم.

پشت میز آرزو
دوست دارم میز و نیمکت چوبی داشته باشم؛ پشت میزم بنشینم و روی میز گلدان بلور آب بنشانم، کتاب فارسی کلاس چهارم را روبهرویم بگذارم و شاخه گلهای مرده در قاب جلد کتاب فارسی را یکی یکی بردارم و در گلدان آب بگذارم بلکه دوباره جان بگیرند و زنده شوند و گلبرگهای ریختهشان دوباره بشکفد…
اگر گلهای مرده باز هم جان بگیرند من نیز جان تازه خواهم گرفت.














