در بخشی از این کتاب میخوانیم:
در سکوت مطلق شام میخوریم، چیزی که طی این شش ماه کاملاً به آن عادت کردهام. من روبهروی لنورا مینشینم و اطمینان حاصل میکنم که زانوهایمان هیچ تماسی با هم ندارند. از وقتی ماشین تحریر را رها کردهایم، تماس فیزیکیمان را در کمترین حد ممکن نگه داشتهام.
بشقابهایمان در یک سینی چوبی است که آن را به صندلی چرخدار لنورا وصل کردهام. مرغ بریان و هویج شیرینشده برای من، پورهی کدوحلوایی ترکیبشده با قرصهای لهشده برای لنورا. از آنجایی که نمیدانم چه کسی اول باید غذا بخورد، من یا او، تصمیم میگیرم لقمههایمان را یکیدرمیان بخوریم. یک لقمه لنورا، یک لقمه من، تا اینکه هردو بشقاب خالی میشوند.
بعد از شام نوبت دسر است. من کیک شکلاتی دارم، لنورا پودینگ.
بعد از دسر، وقت تمرینات بهبود گردش خون عصرانهی لنورا است. چیزی که اصلاً منتظرش نیستم چون معنایش این است که تماسهای محدودمان دارد به پایان میرسد. بقیهی بعدازظهر قرار است به شکل معذبکنندهای به هم نزدیک باشیم.
















