تنم خسته بود، روحم آزرده از این هیاهوی روزانه !
به شب پناه بردم . شب ، آرامش چشمهایم شد .
باز وسوسه طلوع خورشید را دارم ، می دانم تاریکی شب مرحم خستگی تنم می شود…
غفلت از سپاس
رویا می بافیم …
آرزو می کنیم …
دعا می کنیم برای رسیدن به آرزوهایمان …
عجیبه وقتی برآورده می شوند آنقدر ذهنمان مشغول آرزوهای جدید است که از شکر آنها غافل می شویم .
رد پای زخمها
دلت را همچو پلکی که اشکهایش را صبورانه نگه می دارد قوی کن ، تا ردپای زخمها ی روی گونه از ، با ریختن هر قطره اشک درد نگیرد .
درس زندگی
در زندگی آموختم هیچ چیز غیر ممکن نیست نه برای من نه برای هیچکس …
چون پروردگار ، گذر زمان و طبیعت،از ما قوی ترند.














