بگذارید اول از مشتی رسول بگویم، نانوای محله مان، مردی میانسال بود با موهای جو گندمی، قدی متوسط با شکمی برآمده، مردی دوست داشتنی بود. خدا بیامرزدش، هنوز پسرش را داماد نکرده بود و دخترش تازه یک سالی می شد که پزشکی قبول شده بود که تصادف کرد و از دنیا رفت. الهی به زمین گرم بخورد آن راننده بی شرف، کسی نمی داند چه کسی بود؟ فقط زری خانم صحنه تصادف را دید، آخر دم ظهر بود و خیابان خلوت بود، آن هم ظهر مرداد ماه بوشهر. زری خانم می گفت یک ماشین خارجکی قرمز بود و جوانکی قرتی پشت فرمان نشسته بود، خدا ازش نگذرد. سرتان را درد نیاورم، داستان از این قرار است که پارسال شهریور ماه رفتم نانوایی، نان بگیرم که دیدم مشتی رسول یک کلمن پر از یخ گذاشته دم مغازه اش و داخل کلمن کلی بستنی بود، انواع طعم ها و مدل ها بود. هرکسی می آمد می گفت بفرمایید بستنی و وقتی ازش پرسیدیم برای چه به همه بستنی می دهی، با چنان ذوقی می گفت دخترم دکتری دانشگاه دولتی قبول شده و چشمانش برق میزد که الان که یادش میفتم دلم کباب می شود. دخترش روز تشییع جنازه چنان هق هق می کرد و می گفت که بابا من می خواستم دکتر شوم، پول در بیاورم تا تو دیگر پای تنور نباشی . می خواستم هر روز ضربان قلبت را گوش دهم تا نکند روزی نامنظم بزند. آنقدر این ها را گفت که فکر کنم خدا هم آن لحظه گریه کرد چون ناگهان بارانی گرفت که در مرداد ماه بوشهر بی سابقه بود. برگردیم به داستانمان، من نانم را گرفتم و یک بستنی برداشتم و تبریکی در خور شعف مشتی رسول گفتم و آمدم به سمت خانه . در راه بستنی را باز کردم و خوردم ولی چون سطل زباله آن اطراف نبود کاغذش را با خود به خانه آوردم . نان ها را گذاشتم روی کابینت و خواستم کاغذ بستنی را بندازم که چشمم به شکل های روی کاغذ بستنی خورد. کلی شکل های در هم بر هم، انگاری کاغذ بستنی دفتر نقاشی کودکی پرشور بود درست مثل دفتر نقاشی کودکی ام و رویش با رنگ قرمز نوشته شده بود “توجه توجه آیا شما یک نقاش هستید؟” و من هم یکهو بلند گفتم بله من یک نقاش هستم . سعید گفت چیزی گفتی؟ سعید همسرم هست ما دو سال و نیمی می شود که ازدواج کردیم و خوشبخت ترین زوج روی زمینیم. سعید وکیل هست و من نقاشم. در آن روزها من شغل ثابتی نداشتم فقط گاهی تابلوهایم را به آدم هایی که نقاشی هایم را می فهمیدند می فروختم که البته خیلی تعدادشان کم بود.خب داشتم می گفتم، روی کاغذ بستنی یک آگهی عجیب بود، نوشته شده بود اگر نقاش هستید تماس بگیرید. من هم حس خوبی به این آگهی داشتم و زنگ زدم . بعد از چند دقیقه ای صحبت فهمیدم یک نمایشگاه نقاشی با موضوع بستنی می خواهند برگزار کنند که تمام پول فروش تابلوها به خیریه مربوط به کودکان سرطانی تحویل داده می شد و آن ها نقاشانی از سراسر ایران می خواهند .منم با کمال میل پذیرفتم. چند ماه بعد نمایشگاه در تهران برگزار شد و فروش خوبی هم داشت . اکثر نقاش ها یکی دو تا تابلو دادند ولی من دوازده تا تابلوی بزرگ کشیدم و همه تابلوهایم به قیمت خوبی به فروش رفت و در آخر ازم تجلیل ویژه ای شد. بعد از آن من دیگر یک نقاش شناخته شده بودم و تا الان چندتا نمایشگاه در بوشهر و شیراز و تهران گذاشتم و بعد از هر نمایشگاه یک سهمی از فروشم را برای بچه های سرطانی می دهم و وقتی خیریه ازم تشکر می کند میگویم روحت شاد مشتی رسول. دیگر آن ها هم مشتی رسول را می شناسند و می گویند «روحت شاد مشتی رسول»














