فارغ از زهر پریشانی و غم،
فارغ از بودن و رفتن تا ابر،
گاه در فکر طلوع مهتاب، در حوالی بالا، نمود رنگها را در عین بیرنگی میتوان فریاد زد؛
و خدایی را که می بیندت به مهر؛
و حس غریبِ لرزشی نرم، که با حریر جانت تجربهاش می کنی به عشق.
گاه در هیجان انتظارِ تعادل رنگها؛
در مسیرِ دور شدن از فرسنگها، وقت کوچیدن و رفتن، آنگاه که مهیا شد دلت، آهنگ لذت همنواییِ تعامل با گنبد مینا را صد باره بسُرا؛
آنجا که هیچکس، توان گرفتن عشقی را ندارد از کُنه وجودت…
آن جا که تابلوی رنگ رنگ مثنوی زمین را میبینی به صد رنگ ولی تمنای داشتنش را نمیکنی…
آنجا که مسخ شده، در افق، در دوردستها، رؤیای تعبیر شدهٔ فردایت را جستوجو میکنی…
آنجا که آسمان رنگ دیگری است…
آنجا که خدا بهتر دیده میشود…














