
سفرنامه ی آرزوهای رنگی به روستای گدارچیتی امیدیه
دکتر مژده افشار – رئیس دبیرخانه دائمی جشنواره آرزوهای رنگی

اهواز را با کارون زیبا اما غمگین اش به سمت امیدیه ترک میکنیم . در طول راه آنچه به چشم میآید لوله های قطور و بزرگ نفت و گاز و شعله های خوشرنگ آتش است که ما را محو خود میکند . اینجا سرزمین ذخایر بزرگ نفت و گاز ایران است . حالا به امیدیه رسیده ایم. شهری کوچک اما امیدوار به آینده . آنچه که در این کوتاه ساعت ما را به فکر وا می دارد انرژی نهفته در شهر است . کوچهها و خیابانها پویا ، زندگی و تحول آفرینی در آنها جریان دارد . مقصد ما روستای گدارچیتی است. کودکان و نوجوانان با شور و شوقی وصف ناپذیر در مسجد روستا منتظر ما هستند .بچه ها با مداد های رنگی آمدهاند تا تصویرگر رویاها و آرزوهایشان باشند . صحنه های زیبایی است . اینجا منشور صداقت و مهربانی و ایثار است . ما میخواهیم عاشقانه ثانیه های زندگی را به پای رشد و تکامل فرزندان این روستا بریزیم . نگاه تیزبین این کودکان در آینده حل معمای پیچیده بیراهه هاست . به داخل مسجد می رویم همراه با فریادها و پچ پچ کودکانه اشان . برگههای آرزوها را همکاران با همان شوق همیشگی توزیع میکنند . برایشان می گوییم که چگونه نقاشی کنند و عطر خوش مهربانی را روی کاغذ بپراکنند . جناب آقای رفیعی وقتی پا به جمع بچه ها می گذارد هوایی تازه را منتشر و تبسم کوچک اما پر رنگش موجی از شادمانه ها را میان جمع تقسیم میکند . اینجا مدیریت در جهان معاصر تعریف تازه خود را نشان میدهد .


آقای سید مهران رفیعی فرماندار امیدیه است. خاکی و متواضع می آید ، می نشیند ، لبخند میزند ، به زندگی آرزوهای رنگی بچهها احساسی دوباره می بخشد و با مردم بودن را در کتاب خاطره ها به یادگار میگذارد .وقتی برایش از تاریخ آرزوهای رنگی می گوییم مهربانانه ما را تشویق می کند و از همکاری خود با ما برای فردا ها می گوید . نوع نگاه فرماندار برای ما تازه گی ندارد اما صداقت او برای ما همه چیز است . او ضربان قلب و آواز کودکانه را با ما بازگویی دوباره می کند. امروز فرماندار نه به عنوان یک مدیر و مسئول بلکه به عنوان یک مرد ، یک دوست ، یک انسان و یک قلب مهربان ما را همراهی می کند . امید است ما بتوانیم با برآورده کردن آرزوهای کوچک بچه ها ساز دلشان را به شعله های رشد بسپاریم تا در آینده آهنگ تعالی را عاشقانه بنوازند. بیقرار ، دست در دست سرو و باد سفری بی پایان به سرزمین شعور و آگاهی را آغاز کنند تا تاریخ سرزمینم شاهد رویشی دوباره باشد .


بچهها آرزوهایشان را نقاشی میکنند، عکسی به یادگار با میگیرند و ما در لبخند آرزوهایشان گم می شویم . حالا آقای رفیعی رفته اند ،اما نگاه مهربان اشان در گدارچیتی به جای مانده است و ما به خود قول می دهیم تا روستاهای امیدیه را به بال آرزوها تبدیل کنیم اگر فرماندار دوباره ما را به شور … بخواند . برگه آرزوها را از نظر میگذرانم . رضوان ، دانش آموز کلاس ششم گدارچیتی آرزویش را برای ما نوشته است : صلح و آرامش با امکانات بیشتر و یک کتاب رمان .قصد بازگشت می کنیم ، اما نمی توانیم . وجودمان را ، روحمان را و دلمان را در گدارچیتی به جای می گذاریم و به تهران باز می گردیم . حالا شب شده است . کم کم پلکهایم بر روی هم می نشیند . می خوابم و سوار بر ستاره ای به گدارچیتی و بچه های خوب و مهربانش سلام می کنم . از تهران تا امیدیه و از امیدیه تا زندگی فاصله ای به اندازه یک سلام است .

صبح شده است اولین پیامک را می خوانم :خانم دکتر ؛ تو را به خدا برای ما دختران روستا کاری کنید. به قلم می گویم بنویس و او می نویسد :
آقای فرماندار ؛سلام . ما آماده ایم برای دختران امیدیه کاری کنیم …













