
ماهنامه فرهنگ آفرینان از اواخر اردیبهشت ، میهمان ایرانی ها می شود.
مژده افشار مدیرمسئول این ماهنامه است که در ادامه حرکت های ترویجی و تحول آفرین در حوزه مسوولیت اجتماعی می خواهد با همکاری اهل خرد و اندیشه؛ نشریه ای درخور منتشر سازد.
گستره توزیع نشریه فراگیر و سراسری است.
آنچه در ذیل تقدیم خوانندگان گرامی و فرهیخته می شود برشی از زندگی مهربانوی واژه های زنده و بیدار “سیده نرگس طاهری” از همکاران و نویسندگان خلاق ماهنامه است. برای سیده نرگس در آستانه روز معلم ؛ هزاران هزار غزل و سبدی پر از اطلسی های قشنگ آرزو می کنیم.

برشی از زندگی سیده نرگس طاهری ؛نویسنده و شاعر
در نیمهٔ نخستین ماهِ تابستان، در خطهٔ سرسبزی و خرمی، شهر چشمه و درخت، خرمآباد، به دنیا آمدم. در آغوش ابریشمی مادری همچون یاس و زیر سایهٔ سرو پدری همچون کوه، روزگار کودکی را گذراندم. شریک این روزها خواهری بود همچون شبنم صبحگاهی لطیف و زلال. کودکیمان بیخبر از هیاهوی دنیا و آدمهایش، در خانهای که درختانش میزبان قیلوقال گنجشکها بود و ایوانش فرش بساط بازیهای کودکیمان، به عشق سپری شد و تولد برادری شهد مکرر شد بر شیرینی ایام…
از همان تعلم نخستین واژهها، میل عجیبی به خواندن داشتم، هر چیزی که منقوش به خط و نوشتهای بود را با اشتیاق میخواندم. از دیوار نوشتهها تا کتابهای داستانی که شرحه شرحه بودند از تکرار تورق.
بیشتر که آموختم، سراغ روزنامههای پدر رفتم. مطالب جالب را میخواندم و جدول حل میکردم. اشتیاقم به مطالعه وصف ناشدنی بود، ذهنم چون ماهی افتاده بر ساحل، تشنهٔ خواندن بود و چشمم چون صیاد، در پی شکار خطها و واژهها…در میان مکتوبات، ادبیات و شعر برایم جذابتر بودند. شعرها مرا از زمین میکندند و همچون قاصدکی در دست باد، سفر میکردم در جهانِ شعر و شاعر…و چقدر دوست داشتم توان شعر گفتن در من میبود…
نتیجهی این مطالعات، گسترش دایرهٔ واژگان و قدرت جملهبندی صحیح بود. در مدرسه انشای خوبی مینوشتم و ساعات درس ادبیات، همه هوش و گوش میشدم. با ارزشترین داراییهایم خودکار و دفترچههایم بودند که شاهبیتها را در آنها ثبت میکردم. از اوایل دبیرستان، واژههای ذهن خودم را روی کاغذ ریختم و این جملاتی که خالقشان من بودم، مثل باران بهاری مرا تَر کرد از شوق…
ذوق نوشتن در من جوانه زد، گهگاه شبیه به فرهاد با عشق چند خطی حک میکردم بر بیستونِ کاغذ، نگارهٔ از روی احساسم هر چند ارزش ادبی نداشت اما مرا به اوج میبرد.
روح من از واژهها ارتزاق میکرد، از خواندن و نوشتن. سرم همیشه پر از کلمه بود که میچرخیدند و دلبری میکردند و من گاهی واژهها را به جشن دفترچهها میبردم، میرقصاندمشان در بزم جملهها…

به واسطهٔ کششی که علم فیزیک برایم داشت در همین رشته وارد دانشگاه شدم. چهار سالی که دریچهای بود به عالمی نو، جهانی جدید از نگرش و درک، استدلال و ارتباط. علم فیزیک خوب به بشر نشان میدهد که چقدر محدود است و به معنی واقعی کلمه “هیچ” نمیداند اما یادگیری همین اندک، بسیار شیرین است. بعد از دانشگاه، سری به کلاسهای زبان انگلیسی زدم و اندکی از این علم آموختم. ورود به این حوزه، حاصل لطف کسی بود که محبتش را همچون قطرههای اقیانوس، شمردن نتوانم.
پیشهٔ محبوبم معلمی است. متاسفانه فرصتی دست نداده تا به حرفهٔ انبیا وارد شوم اما دستی از دور بر آتش دارم و در پایههای مختلفی تدریس خصوصی داشتهام. به گمانم معلم، ابزار مؤثری در آموزش و رشدِ صحیح فرهنگی و اجتماعیِ نسل فرداست. آنچه یکی از دغدغههای ذهنی من است همین فرهنگِ اجتماعی است. کنش و واکنشهای نادرست و پر تنشی در بطن جامعه وجود دارد که روزانه در کوچه و خیابان میبینیم. علاقهٔ عجیب بعضی به قانون شکنی و ناهنجاری، کمبود فرهنگ زیستِ اجتماعی، عدم تعامل درست با فرد و محیط و جامعه، و مسائلی از این دست در کنار کمرنگیِ بستر آموزشی برای اعتلای فرهنگ، اختلالی است بس بزرگ. اینجاست که باید از نسل بعد، انسانهای بهتری تربیت کرد و به آنها آموخت که دوست بدارند تا دوست داشته شوند، به کائنات احترام بگذارند و برای ارزشها سَر خم کنند تا قدمی به ذات آدمیّت نزدیکتر شوند.
محیط زیست هم یکی از دغدغههاست. بدرفتاری بشر با گهوارهٔ زمین، بیرحمیاش با حیوانات، خودخواهیاش در چیرگی بر طبیعت، همه و همه چون دشنهای روحم را میخراشد و ناتوانیام برای غلبه بر این همه تلخی سخت دلگیرم میکند.
نوشتن نیز میتواند ابزار خوبی برای نشر فرهنگ باشد، راهی برای گفتن از دغدغهها و شاید آموزش از طریق خط و کتاب.
خط ابزار تعامل اندیشه است، راه ارتباط میان آدمیان در پس تمدن و اندیشه. گرچه زبان و خط فارسی این روزها احوال خوشی ندارد و دلمشغولیِ اینروزهایم اندیشهٔ این گنجینهٔ ارزشمند است که غبار گرفته و نیاز به دلسوز دارد تا غبار از رویش بگیرد. گنجینهای که میراث رنج و عشق بزرگانی است که دل در گروی ادب داشتند و به قیمت گزافی حفظش نمودند؛ که اگر نبود این عشق و تلاش، بیشک ما نمیتوانستیم از می ناب نظم و نثر فارسی مست شویم و کلام حافظ و سعدی و مولانا را در رگهای احساس جاری کنیم.
چندگانه نویسی، غلط نویسی، سیل واژگان بیگانهٔ جدید و چندین بیمهری و جفای دیگر در حق این امانت، که از گذشتگان رسیده و باید تحویل آیندگان بدهیم، آتشی است بر دامانش، که آب عنایتی میباید تا نسوزاندش.
در حد توان برای درستنویسی تکاپو میکنم. حساسیتم به غلطهای نگارشی و املایی وسواسگونه شده و معتقدم خط و زبان، فقط وسیلهٔ نوشتن نیست، فرهنگ و تاریخ است و پاسداشت آن بر یک به یک ما واجب است.

نوشتن، برای من آرام بخش است و فرحبخش.
شور میگیرم از نخکردن مرواریدِ واژههایی که هر یک به گوشهای غلتیدهاند، به امید اینکه جواهری بسازم درخور چشمِ خواننده. از اقبال روزگار اندک زمانی است به گروهی اهل قلم و ادب و مهربانی، پیوستهام. مردمانی که روحشان به پاکی کودکانی است که آرزوهایشان را رنگ حقیقت میبخشند. عاشقانی که به صلح میکوشند، لبخند هدیه میکنند و فرهنگِ همدلی را ترویج میدهند.
آشنایی با دو استاد بزرگوار، سرکار خانم دکتر مژده افشار و جناب آقای دکتر مهدی صدیقیان که با مشعل امید و انگیزه شعلهٔ شوقِ نوشتن را زنده نگه میدارند، فتح بابی شده است برای جدیتر و بیشتر نوشتن.
برایشان آرزوی توفیق و تندرستی دارم. امید که چرخ روزگارشان به مراد بچرخد.

سفرنامهٔ عشق
بار سفر را بستیم؛ اینبار به مقصدی دیگر…
به آنجا که مردمانش گوششان پر از آواز امواج است و چشمشان مملو از سرسبزی…
دیاری که رزق از دریا میگیرند و سفره در جنگل میگسترانند.
اهالی شمال، دلهایشان به بیکرانی افق است و عطر وجودشان به نابی چای و برنج.
رفتیم برای آرزوهای کودکان؛ گرچه هوای آنجا هواییمان کرد و دل سپردیم به نسیم، به قدم زدن در ساحل کنار گوشماهیها و تماشای سرخی غروب…
بچهها آمدند، با یک بغل آرزو، با یک سبد امید. دل بستند به کاغذها و رؤیاهایشان را به رنگ شوق نقاشی کردند. چه صفایی داشت وجودشان، و چه زلال بود روحهای مهربانشان.
به لطف خدا این بار هم توانستیم ذرهای شادی هدیه کنیم و میان آن همه زیبایی، خاطرات دلچسبی در تقویم روزگارمان ثبت نماییم.
به امید لبخند تمام کودکان این سرزمین…

به بهانهی کمپین صلح…
جنگ یک خانهٔ امن دارد. خانهای که مأمن جنگافروزان است، همانهایی که بر طبل جنگ میکوبند و بیخبر از آدمیّت، جیبهایشان را از ثروتی خونآلود پر میکنند.
در این میان دامن کودکان در شعلههای قدرتطلبیِ حریصان خواهد سوخت، گلولهها تن جوانان را خواهد درید و مادرانشان را خیره به راه خواهد گذاشت. فرزندان بیپدر میشوند و پدران دلخون.
خانهها ویران میشوند، و ویرانهها بستر آوارگان…
آزمندان چه از رنج و گرسنگی و بیماری میدانند. بزدلان ظالمی که با توهم زندگی ابدی رنگ سیاهی بر زندگیها میزنند کجا خبر دارند از احوال کودکانی که دست در جویبار سرخِ جاری از تنِ پدران و مادرانشان شستهاند. چه خبر دارند از اشکهای شبها و وحشت روزهایشان. آری کفتار صفتان بیخبرند از احوال پریشان، از اشکهای گرم بر تنی سرد … از کودکان گرسنهای که آرزویشان ساعتی خواب است و کمی رفع گرسنگی…
و پس از جنگ…
دردهایی که فراموش نخواهد شد؛ گرچه جهان خودشان و دردهایشان را از یاد میبرد. زخمهایی که التیام نخواهد یافت؛ گرچه زمان شتابان میگذرد.
اکنون کودکان، این کبوتران صلح نشان خواهند داد که ارمغانشان برای دنیا آرامش است و امنیت.
با دستهای کوچکشان بذر برابری و یکدلی میکارند و ریشهی ظلم و بیداد را برخواهند کند.
آینده ازآنِ آنهاست…

گامهای استوار
نشستهاند منتظرِ کشیدن آرزوهایشان و من سرخوش از بودن در میان این گلستان، فکر میکنم به آرزوهای نقاشی نشده، به فرداهای نیامده؛
و امید میبندم به دستهایی که کمک میکنند به برآورده کردن آرزوها، به گامهایی که استوارند در این راه…














