
هاجر عنصری
دخترک با صدای بلند موسیقی میرقصید
دخترک غمگين بود
اما میرقصید
نوای موسیقی او را میآزرد
اما او تظاهر به شاد بودن میکرد و میرقصید…
شب شد؛
شمعها را روشن کرد
و صدای موسیقی قطع شد،
دخترک اشک میریخت
کاغذ و قلم برداشت
شعری نوشت
و شعر را زمزمه کرد
اشکهایش روی کاغذ ریخت
خشمگین شد
کاغذ شعر را در سطل انداخت…
دخترک مکثی کرد
کاغذ شعرش را برداشت
آن را از پنجره در دریا انداخت
کاغذ شعر، روی آب دریا شناور شد
کلمات بدِ شعر،
غرق شد در آب
و کلمات خوب، تبدیل به ماهی شد
و در آب شناور شد.
صبح باران آمد
دخترک غمگین بود
زیر باران رفت
زیر باران رقصید
دخترک شاد شد و میخندید
و ماهیهای شعر او
در دریا میغلطیدند.














