
دختر درون
دلم برای دخترانههای وجودم تنگ شده،
برای شیطنتهای بیوقفه،
بیخیالیهای هر روزه،
خندههای بلند و بیدلیل،
برای آن احساسات مهار نشدنی.
دخترک نازک و نارنجی درونم چه بیهوا این همه بزرگ شده،
ضربآهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند،
چه شیشهای بودم روزی...
حالا اما به سخت شدن هم رضایت نمیدهم، به سنگ شدن میاندیشم؛ اینگونه
اطمینانش بیشتر است.
این روزها لحن حرفهایم آنقدر محکم است که خودم هم از خودم حساب میبرم،
در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و تنها به لبخندی اکتفا میکنم.
چه پیشوند عجیبی است کلمۀ «خانم»
همین که پیش اسمت مینشیند تمامی سر خوشی و دلخوشی را از تو میگیرد و به جایش وزنۀ وقار و متانت را روی شانهات می گذارد.
نه اینکه تمامی اینها بد باشد، نه!
فقط آنگونه نباشد که دخترک حساس و شیرین درونت زیر سنگینی آن بماند.
حکومت عشق
اینک لحظات پیشینم خاطره ای شده است بر بوم سرنوشتم،
لحظه ای است در ذهن به وسعت ذهن، به اندازۀ همه روزهای عمر،
دقایقی است نابِ ناب.
آری نامش «عشق» است،
احساسی است که آرام آرام بر دل و جانت مهمان میشود، از آن مهمانهای سر زده است ک یکهو در یک جای بیموقع، در لحظهای که انتظارش را نداشتهای میآید و قدم بر خیالت میگذارد، میآید و میماند و ماندگار میشود و صاحب دلت.
خانه تکانی به راه میندازد، دگرگونیهایی را درونت رقم میزند، شوری را در دلت به پا میکند و دلت را، وجودت را، جانت را ویران میکند
و اختیار اشکهایت، ضربانهای قلبت، و لرزش پاهایت را به دست میگیرد.
با هر نگاهش زیرورو میشوی، با هر زمزمهاش آرام، گرمای آغوشش پاهایت را میکَنَد از زمین.
آری میآید و حکومتی را برای خودش در دلت به پا میکند،
زلزلهای میشود درونی.
خودش که میآید، شور و محبت، بیقراری و دلتنگی، شادی و غم پشت سرش به راه میافتد.
نامش خوب است، آوازهای دارد، احساسش شیرین است و در دلت خوب جا خوش میکند.
حرف دل
اگه الان اینجا بودی
هیچی نمیگفتم نمیذاشتم کوچکترین حرفی بزنی
فقط بغلت میکردم و توی بغلت زار میزدم.
اما حیف که همیشه مجبورم بنویسم،
مجبورم احساساتمو توی این کلمات خفه کنم که هیچوقت هم نتونستن حرف دلمو اونجوری که باید بهت بفهمونن.
هیچوقت نتونستن چیزی واقعا در درونمه رو آشکار کنن
هیچوقت هیچوقت هیچوقت.
من همیشه مجبور بودم فقط با همین کلمات صحبت کنم
هیچوقت با چشمام باهات حرف نزدم
تا بفهمی عمق تفاوت چیزی رو که چشمام میگن با اون چیزی که به زبونم میاد چیه
ما زبون تلخا
پشتِ یه عالمه از حرفامون جز بغض و دلخوری هیچی نیست اما ناخواسته زخم میزنه به دلِ عزیزترینامون…
ماها که دلمون بغلشونو میخواد و بودنشونو، دلمون حرفایِ قشنگشونو میخواد برایِ آروم شدن و رفعِ دلگیریها و تیزیِ این زبونِ کوفتی کار میده دستِ رابطههامون و جز رفتن و رنجیدنشون چیزی عایدمون نمیشه.
ما زبون تلخا که تنِ صدامون یکم بیهوا بالا میره و کلمههامون رو ناخودآگاه از بینِ تلخترینها انتخاب میکنیم،
اونقدر دلمون کوچیکه و زود رنج که زود تلخ میشیم، که زود بغض هامون میشن یه مشت کلمۀ بیرحم و میریزیمشون به کامِ عزیزترینامون و بعدش پشیمونی بدجوری عایدِ روزگارِ سیاهمون میشه…
ما زبون تلخا
ماهایی که دلتنگیمون رو هم با کلمه هایِ تند و صدایِ بلند فریاد میزنیم تو صورتِ طرفمون،
بدجنس نیستیم فقط
دلمون کوچیکه و طاقتمون کم
ماها یه عالمه عشق تو دلمونه اما همین که از حنجرهمون بیرون میآد و کلمه میشه
فقط زخم میزنه و میرنجونه…
ما زبون تلخا
کاش میشد سینهمون رو بشکافیم تا بفهمید
جز دوست داشتن و خواستنتون هیچی توش نیست
ماها بلد نیستیم قشنگ حرف بزنیم
بلد نیستیم بِنشونیمتون روبهروی خودمون و بگیم که وقتی هستی زندگی یهجور خاصی قشنگه
یهجوری که هیچکس نمیدونه چه جوری
آره همونجوری که فقط من میتونم بفهمم و درکش کنم حتی نمیتونم توضیحش بدم.
بلد نیستیم بهتون بفهمونیم این مزۀ شیرینی که زیر زبون منه رو هیچوقت هیچکس نمیتونه حس کنه
رنگین کمون قشنگی که تو آسمونِ آبیِ زندگیِ منه رو هیچکس نمیتونه ببینه.
ما زبون تلخا بلد نیستیم بهتون اونجوری دلبرانه نگاه کنیم و بهتون بگیم چشمای ما فقط وقتایی که تورو میبینن اونقدر قشنگن، برای اینه که به چشم تو بیان اینقدر میدرخشن وگرنه من اگه بخوام تورو نبینم اصلا چشم میخوام چیکار؟ کور باشم بهتره
ماها بلد نیستیم حرف بزنیم اینجوری دلبرانه
هرچی هست توی این دل واموندهمونه که نه میشه نشونش داد و نه حتی میشه راجبش نوشت
ما زبون تلخا
همونهایی هستیم که اگه یکی از کسایی که خیلی دوستشون داشتیم از دست بدیم پشت جمعیت وایمیستیم و به از دنیا رفتن آدم دوست داشتنی زندگیمون نگاه میکنیم
ماها بلد نیستیم بیایم جلو و بگیم چقدر دلمون آشوبه، چقدر دلمون به دست آوردن میخواسته ولی تا بوده از دست دادن رو تجربه کردیم.
ماها همیشه همون ردیف آخر جمعیت بودیم
همیشه نگاه کردیم
هیچوقت نتونستیم بیایم حرف بزنیم
همیشه تلخ بودیم و تلخ کردیم کام عزیزترامونو
اما دلمون اینجوری نبوده
دست خودمون نبوده
چشمامون حرفاش فرق میکرده با زبونمون
ما زبون تلخا هیچوقت نتونستیم اونی باشیم که بتونه تو رو از غمگینترین آدم روی زمین به خوشحالترینشون تبدیل کنه
ما زبون تلخا فقط با چشمامون حرف میزنیم
فقط چشمامون…
ولی
بدون
زبون تلخت
دوستت داره.














